
قسمت هشتم
همان روز، در آن سوی شهر مهراد پس از ترک کلانتری، مستقیم به سوی خانه مادرش رفت. بوی ضدعفونی و دارو، پیش از رسیدن به در، در هوای راهرو پیچیده بود. در را آرام باز کرد.
اتاق کم نور بود. فقط چراغ خواب کوچکی کنار تخت میسوخت. مادرش روی تخت دراز کشیده بود، چشمانش بسته، اما مهراد میدانست که خواب نیست. فقط خستهتر از آن است که چشم باز کند. بیماری، او را از درون خورده بود و حالا تنها پوست و استخوانی از زنی که روزی قلب خانه بود، باقی گذاشته بود.
پرستار، زنی میانسال با موهای جمع شده در یک گیسو، با دیدن مهراد، لبخند کوچکی زد. بلند شد و با حرکتی آرام، بالش را زیر سر مادر جابجا کرد. بدون آنکه حرفی بزند، به مهراد فهماند که حالش تغییری نکرده است.
مهراد کنار تخت نشست. دستش را گرفت؛ دستی که حالا سبک و شکننده شده بود، مثل برگ خشکی که با کوچکترین نسیمی بلرزد.
نجوایش در سکوت اتاق گم شد: «مامان...»
مادر چشمهایش را باز کرد. چشمانی ابری و خسته، که لحظهای طول کشید تا روی صورت پسرش متمرکز شود. نگاهش پرسشی بود، اما توان پرسیدن نداشت.
«سلام قربونت برم. همه چی روبه راهه، یه کار کوچیک داشتم... تموم شد.» مهراد دروغ گفت. نمیخواست بار سنگین داستان ملودی و کلانتری را به این اتاق بیمار بیاورد. اینجا، تنها جایی بود که او میتوانست موقتا از بار گناهان و نگاههای خودش فرار کند.
پس از چند دقیقه، کیفی کوچک را از جیبش درآورد. پولهای ماهانه، دستمزد پرستار، قبضهای دارو و درمان. با دقت تمام روی میز کنار تخت چید.
«اینم برای این ماه خانم رحیمی. ممنونم که مواظب مادر هستید.»
پرستار پولها را با احترام برداشت و در کیفش گذاشت. «قربونت آقا. خیالتون راحت باشه، خوب مراقبش هستم.»
مهراد سرش را تکان داد. چشمش دوباره به مادر افتاد که حالا دوباره چشمهایش را بسته بود، شاید از ضعف، شاید برای فرار از درد. در سکوت اتاق، صدای نفس های سخت و نامنظم مادر، مانند ساعت شنی بود که ثانیه های باقی مانده زندگی او را میشمرد.
مهراد روی صندلی چوبی کنار تخت، خسته تر از آن بود که بتواند بلند شود. دستش هنوز روی دست خشک و رگ برجسته مادر بود، انگار می ترسید اگر رهایش کند، رشته نازک حیات میانشان پاره شود.
چشمهایش سنگین شد. سرش به تدریج پایین آمد تا پیشانیاش بر لبه خنک تخت تکیه کرد. نفسهایش آرام و عمیق شد، همآوا با نفسهای مادر.
در خواب سبک و آشفتهاش، صداها درهم میپیچید: نعره نیما در جنگل، صدای بوق ممتد تلفن در کلانتری، نجوای پرستار، و سپس... صدای تیر.
تک تیر.
همان صدایی که پنج سال پیش، نه فقط زندگی یک جوان، که دنیای خودش را متلاشی کرد.
در خواب، خودش را دید که روی زمین خیس از باران زانو زده، اسلحهاش هنوز دود میکرد، و آن پسر... آن پسر فقط به او نگاه میکرد. نه خشم، نه نفرت. فقط حیرتی عمیق و ترسیده، مثل کودکی که بفهمد دنیا جای امنی نیست.
مهراد در خواب به خودش پیچید. دستش بر روی دست مادر، ناخودآگاه مشت شد.
تقرییا اذان ظهر را گفته بودند که پرستار (خانم رحیمی) آرام وارد اتاق شد. صحنهای را دید که قلبش را به درد آورد: مهراد، مردی قوی هیکل که روزی با اقتدار لباس فرم به تن میکرد، حالا چون کودکی خسته و رمیده، روی صندلی چوبی خم شده و خوابیده بود. یک دستش هنوز در دست مادر بود.
خانم رحیمی لحظهای درنگ کرد. سپس آرام رفت و پتوی نازکی را که روی مبل تا خورده بود، برداشت. با حرکتی مادرانه پتو را روی شانه های مهراد انداخت.
مهراد در خواب عمیقتر، تنها یک بار به خود لرزید. شاید از سرما، یا شاید از سردی خاطرهای که در خواب دنبالش میکرد.
و مادر، در خواب یا بیداری، آن چند انگشت نحیف را به آرامی تکان داد و دور دست پسرش حلقه کرد.
وقت ناهار، با بوی آرامشبخش خورش بادمجان و برنج دمکشیده از آشپزخانه آغاز شد. خانم رحیمی میزی ساده اما مرتب کنار تخت مادر چیده بود. برای مادر، غذای جداگانه ای از مرغ آبپز درست کرده بود. مهراد نگاهی به غذا انداخت و با لبخندی صمیمی به خانم رحیمی گفت: «به عجب چیز خوبی درست کردین! دستتون درد نکنه.»
خانم رحیمی لبخند مادرانه ای زد: «نوش جونت، پسرم.»
مهراد روی صندلی خودش نشست و با حوصله، لقمههای کوچکی از مرغو و برنج را به مادرش داد. سکوت میانشان راحت بود، پر از چیزهای ناگفتهای که نیاز به بیان نداشتند. نگاه مادر، هر چند خسته، آرامش دیدن پسر را در خود داشت.
بعد از صرف ناهار، مهراد به آشپزخانه رفت تا وسایل را جمع کند. خانم رحیمی کنارش آمد و بیسروصدا شروع به شستن ظرفها کرد.
«نگران نباشید آقا مهراد. من اینجام. حواسم بهش هست.»
مهراد نگاهی به او انداخت. در چشمان این زن میانسال، ثباتی بود که ماهها بود در زندگی خودش کمبودش را حس میکرد.
«میدونم. ممنونم ازتون.»
لحظهی خداحافظی فرا رسید. مهراد کنار تخت مادر خم شد. دستهای لاغر و سرد او را در دستان خود گرفت، خم شد و پیشانیاش را بر پشت آن دستها گذاشت. بوی الکل و دارو با بوی کهنهی پوست مادر درآمیخته بود.
«مامان... من میرم. زود برمیگردم.»
پلکهای مادر، آرام به روی هم آمدند و باز شدند؛ یک باشه خاموش.
سپس، رو به خانم رحیمی کرد و گفت:
«هر اتفاقی شد، حتما بهم زنگ بزنید و خبر بدید.»
«حتما. موفق باشی پسرم.»
مهراد کولهپشتی سبکش را برداشت و از اتاق خارج شد. در راهرو، برای یک لحظه تکیه به در داد و نفس عمیقی کشید. هوای اتاق، پر از بار مسئولیت و عشق بود. هوای بیرون، پر از بار مسئولیت و وظیفه.
پشت فرمان وانت قدیمی محیطبانی، قبل از روشن کردن ماشین، نگاهی به تلفن همراهش انداخت. هیچ تماس یا پیامی از شماره ای ناشناس یا حتی از کلانتری نبود. سکوت، گاهی ترسناکتر از هر خبر بدی است.
ماشین را روشن کرد و به سمت جاده خاکی منتهی به جنگل وِرَزه حرکت داد. در آینه، تصویر خانه کوچک مادرش محو شد، حالا باید به دنیای دیگری بازمیگشت دنیایی که در آن، محافظت از حیاتی خشن و بیرحمانه مطرح بود. و کیلومترها دورتر، در خانه ای دیگر، دختری جوان با زخم هایی تازه سعی میکرد معنای "نجات" را در سکوت سنگین خانواده اش درک کند.