صبح اول وقت که بیدار شدم یعنی مادرم من رو بیدار کرد، دیدم که دیر هستش برای کلاس ریاضی و داره دیرم میشه؛ زود پا شدم و آماده شدم برای رفتن. اون روز امتحان کتبی داستیم و من خیلی خوب امتحان دادم منظورم بیست است. بعدش که به خانه آمدم دیدم که برادر بزرگم داره با گوشی کار میکنه و اینیستا نگاه میکنه منم باهاش نگاه کردم و بعدش به کلاس بسکتبال رفتم؛ خیلی خوش گذشت من خیلی خب بازی کردم چون یکم دختر آنجا بود فاز گرفته بودم. کلا روزم خوب داست پیش میرفت تا وقتی که به خانه رسیدم و دیدم که مادرم داره گریه میکنه و منم ناراحت شدم و کل اون روز رو پدرم و مادرم دعواشون بود ظهر هم خودم یک نیمرو مشتی درست کردم و خردم و بعدشم کل روز رو با برادرم و گوشی گذروندم. خیلی روز حال به هم زنی بود به طوری که حالم به هم خرده بود. شبش مادرم خوابیده بود و برادرم به بیرون رفته بود و من هم خیلی حوصلم سر رفته بود تا اینکه یادم اومد که نسکافه و شیر داریم و میتونم شیر نیکافه درست کردم؛ شیر نسکافه که درست کردم نشستم به تلوزیون نگاه کردم وبعدش به فیلم یوزارسیف نگاهکردم جا هامونو پهن کردم و خوابیدیم. این بود داستان امروز من و خانواده ام.