او در خیابانها چرخ میزد و شیشه خودرویش پایین بود. از خوشحالی جیغ میکشید و رانندگان و عابران همگی او را نگاه میکردند. به خانه که رسید چند لیوان آب خنک از یخچال خورد. روی تختش دراز کشید و و صحنهی کشیده زدن به یکی از محکومین را مرور کرد. کمی بعد پلکهایش سنگین شد و خمیازه کشید. درحالیکه به در اتاق زل زده بود بالش دیگری را با دستانش گرفت و محکم فشار داد تا اینکه خوابش برد. در خواب غلت میزد و گوشهی لبانش بالا رفته بود. دندانهای سفیدش توجه ها را به خود جلب میکرد. ساعتی بعد زمانیکه بیدار شد یادش افتاد که در لپتاپ چند عکس از مادرش جا مانده. آنها را پیدا کرد تا به موبایلش منتقل کند که همانجا پوشهای به نام «گل من» را که قبلاً ندیده بود پیدا کرد. با دندانهایش لب خود را کشید. دست دیگرش را روی میز فشار داد و رویش کلیک کرد. فرم ثبتنام در دورهی طلاسازی به نام او و با امضای پرداختکننده که مادرش بود را دید. عکس مادرش را برداشت و انگشتش را روی چشم او کشید. همینکه میخندید اشک از چشمانش روی زمین ریخت. مشخصات فرم را یادداشت و به آدرس آن رفت. منشی با دیدن او گفت که خیلی وقت بود که منتظرش بودند و دوره از پس فردا شروع میشد. نگین مدارکش را داد. از آنجا به فروشگاه بزرگی رفت و موادغذایی زیادی خرید. دوستانش را برای شام دعوت دعوت کرد. با حوصله غذا را پخت. آنها که آمدند صدای بلند موزیک از خانه به گوش میرسید. دختر تمام مدت را با دوستانش به گپ زدن و رقصیدن گذراند. صبح روز بعد نگین خانه را تمیز کرد. همه جا به هم ریخته بود اما او سریع همه جا را آبوجارو کرد. فردایش هم به کلاس رفت و دوره شروع شد. هر روز چیز جدیدی یاد میگرفت و استادش تشویقش میکرد. نگین عادت کرده بود زودتر از بقیه آنجا حاضر شود و آوازهاش در آموزشگاه پیچیده بود. به اواسط دوره که رسید میتوانست اشکال سخت را به خوبی درآورد. روزی موقع استراحت استادش صدایش کرد. وارد دفتر که شد به او گفت که کارش را بسیار میپسندد و میتواند برای کار به جایی معرفیاش کند. دختر تا این را شنید دستش را چرخاند و نزدیکتر آمد. استاد با جایی تماس گرفت. بعد شماره و آدرس را داد و از او خواست که حتما فردا به آن شرکت برود. او هم اینکار را کرد و پس از معرفی به طور آزمایشی کارش شروع شد. طولی نکشید که همه در آن شرکت او را میشناختند. کمی بعد با مهارتی که از خودش نشان داد با حقوق و مزایای خوب به استخدام آنها در آمد. ماهها پشتسر هم میگذشتند و نگین با همکارانش صمیمی شده بود. روزی او به اتاق رییس آمد و پیشنهاد ساخت گلسری با نگین بنفش وسط آن را داد. رییس به دقت آنرا بررسی کرد و و با وجود پیچیدگی کار درخواست دختر را قبول کرد. از آن به بعد او سخت روی طرحش کار کرد. بعد از مدتی نسبتا زیاد بالاخره کارش آماده شد. همه با دیدن آن هیجانزده شدند و بلافاصله برای فروش عرضه شد. یکی از مشتریان ثابت شرکت با وجود رقم بالا آن را خرید. بعد از فروش به پاس زحماتی که نگین کشیده بود شصت درصد از رقم فروش به عنوان پاداش به حسابش ریخته شد. این اثر همان شکلی بود که مادر دختر همیشه از آن یاد میکرد و دختر به همین دلیل پیشنهاد ساختش را داد. او مبلغ دریافتی را برای سرمایهگذاری خودش گذاشت. چند ماه بعد باز پیش رییس رفت و اینبار تقاضای ساخت همان گلسر بدون نگین را داد. او همینطور خواست که پس از ساخت اثر آن را برای خودش بردارد. بعد از فکر کردن رییس به شرط کسر از حقوق با تقاضای نگین موافقت کرد. او باز هم با پشتکار چیزی را که خواست توانست بسازد. بعدش سند و قرارداد تحویل با شروط مطروحه را امضا کرد و آن را با خود برد. فردایش سر خاک مادر رفت و گلسر را روبهروی عکس او گرفت و گفت که آنرا به یاد او ساخته است. قبر را با گلاب شست و دستی به عکس مادرش کشید. خوب اشک ریخت و پس از درددل زیاد به خانه برگشت. او هر روز مصممتر به کارش ادامه داد تا اینکه نزدیک شب عید مدیر فروش شرکت مهاجرت کرد و نگین جایش را گرفت.