نگین نشسته بود که یکی از آدمرباها نفر وسطی را صدا زد. او رفت و در را بست. چند ثانیهای که گذشت وقتی مطمئن شد که آنها دور شدهاند. پشت در رفت. از داخل جاکلیدی آن سعی کرد بیرون را ببیند اما چیز خاصی معلوم نبود. به سمت تخت رفت که صدای پا آمد. پاورچین پاورچین برگشت. دوباره بیرون را نگاه کرد. همان مرد بود. آرام ماسکش را برداشت و کمی آب از بطری توی دستش روی صورت خود ریخت. نگین دو دستش را محکم به در فشار داد. سعی کرد خوب صورت او را ببیند. اما مرد طوری ایستاده بود که فقط تا حدی میتوانست چیزی ببیند. ناگهان مرد به سمت در آمد. دختر با عجله روی تخت نشست و لباسش را مرتب کرد. وقتی داخل آمد گفت: «راضیشون کردم که دیگه به تخت نبندنت. فقط حواست باشه که کاری نکنی.» نگین سرش را تکان داد. مرد به صورت او زل زده بود. کمکم دستانش را به دست دختر نزدیک کرد. دختر واکنشی نشان نداد. مرد ساعد دست او را لمس کرد و نگین طوریکه دندانهایش پیدا بود خندید.چند دقیقه بعد نفر وسطی رفت. دختر سمت پنجره رفت و خوب اطراف را نگاه کرد، اما چیزی جز زمین بایر آن اطراف نبود. برگشت و شروع به فکر کرد. از آن روز به بعد میتوانست آزادانه در اتاق بگردد. روزی صدای صحبت کردن آن سه نفر با همدیگر را شنید.ظاهرا دو نفرشان برای خرید موادغذایی باید به شهر میرفتند و قرار بود نفر وسطی مراقب گروگان باشد.صدای در آمد و ماشین بیرون رفت. وقتی آنها رفتند کرد به سرعت برگشت و گفت: «تا نیومدن بیا بریم هواخوری.» نگین دستش را روی سینهاش گذاشت و خندید. هر دو دست در دست هم به حیاط رفتند. مرد روی صندلی نشست و شروع به بازی با موبایلش کرد. دختر هم قدمزنان سعی کرد هر چیزی را که میبیند به خاطر بسپارد. مرد گاهی به او نگاه میکرد. همینطور که دختر داشت قدم میزد نزدیک درخت انار چیزی دید. جلوتر رفت و زیرچشمی مرد را پایید. انگار چیزی آنجا چال شده بود اما طوری خاک رویش ریخته بودند که سخت به چشم میآمد و باید دقت میکردی. نگین انگشتانش را به هم مالید و کمی بعد بدون جلبتوجه چند سنگ خیلی کوچک را به شکل خطی صاف آنجا گذاشت و دور شد. فقط یکبار دیگر پشتسرش را نگاه کرد و به هواخوری ادامه داد.