ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

کورسو

چند ساعت بعد نفر وسطی دوباره بر‌گشت. صندلی را زیر لامپ گذاشت. بالا رفت و آن را چرخاند. حین چرخاندن آن گاهی چشمش به دختر می‌افتاد و دستش آرام‌تر حرکت می‌کرد. آن را کامل در‌‌آورد. از صندلی که پایین آمد سمت در که نیمه‌باز بود رفت. خوب راهرو را نگاه کرد و در را آرام بست. کنار دختر نشست. چند ثانیه‌ای به هم نگاه کردند تا اینکه مرد گفت: «خواهر داری؟»

دختر: «نه»

مرد: «برادر چی؟»

دختر: «نه ندارم»

مرد: «مادرت خوب تربیتت کرده‌ها»

دختر: «مادرم فوت شده»

مرد: «خدا رحمتش کنه»

مرد: «تو این دوروزمونه تنهایی زندگی کردن سخته. کاش با یکی بودی.»

دختر: «بهش عادت کردم»

دختر: «تو چنتا خواهر و برادر داری؟»

مرد: «خیلی»

دختر: «بابا و مامانت می‌دونن کارت چیه؟»

مرد: «از هم طلاق گرفتن.»

نگین خودش را تکان داد. مرد گفت: «چرا اینجوری می‌کنی؟»

نگین: «تشنمه.»

مرد: «الان برات آب میارم.»

رفت و با لیوانی پر برگشت. نگین گفت: «اینطوری نمی‌تونم. میشه دستمو باز کنی؟»

مرد : «ولی آخه»

نگین: « دستمو باز کن، خیالت راحت فرار نمی‌کنم.»

مرد بلند شد و و دوباره به راهرو سر زد. وقتی برگشت گفت: «قول می‌دی دختر خوبی باشی؟»

نگین سرش را تکان داد. مرد دستش را باز کرد. دختر آنها را چرخاند و مچ‌هایش را گرفت. مرد گفت: «چقدر مچات قرمز شدن!.

نگین: «آخه دستامو سفت بستین.»

مرددختر
۰
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید