چند ساعت بعد نفر وسطی دوباره برگشت. صندلی را زیر لامپ گذاشت. بالا رفت و آن را چرخاند. حین چرخاندن آن گاهی چشمش به دختر میافتاد و دستش آرامتر حرکت میکرد. آن را کامل درآورد. از صندلی که پایین آمد سمت در که نیمهباز بود رفت. خوب راهرو را نگاه کرد و در را آرام بست. کنار دختر نشست. چند ثانیهای به هم نگاه کردند تا اینکه مرد گفت: «خواهر داری؟»
دختر: «نه»
مرد: «برادر چی؟»
دختر: «نه ندارم»
مرد: «مادرت خوب تربیتت کردهها»
دختر: «مادرم فوت شده»
مرد: «خدا رحمتش کنه»
مرد: «تو این دوروزمونه تنهایی زندگی کردن سخته. کاش با یکی بودی.»
دختر: «بهش عادت کردم»
دختر: «تو چنتا خواهر و برادر داری؟»
مرد: «خیلی»
دختر: «بابا و مامانت میدونن کارت چیه؟»
مرد: «از هم طلاق گرفتن.»
نگین خودش را تکان داد. مرد گفت: «چرا اینجوری میکنی؟»
نگین: «تشنمه.»
مرد: «الان برات آب میارم.»
رفت و با لیوانی پر برگشت. نگین گفت: «اینطوری نمیتونم. میشه دستمو باز کنی؟»
مرد : «ولی آخه»
نگین: « دستمو باز کن، خیالت راحت فرار نمیکنم.»
مرد بلند شد و و دوباره به راهرو سر زد. وقتی برگشت گفت: «قول میدی دختر خوبی باشی؟»
نگین سرش را تکان داد. مرد دستش را باز کرد. دختر آنها را چرخاند و مچهایش را گرفت. مرد گفت: «چقدر مچات قرمز شدن!.
نگین: «آخه دستامو سفت بستین.»