
پارت ۸....
ویو ا/ت
قرار بود امروز از روزم لذت ببرم ولی به خودم اومدم دیدم شب شده و حالا من با موهای خیس نشستم جلوی میز کارم و دارم دفترچه خاطراتمو ورق میزنم، نه برای اینکه به ته داستان خودم و ووجین پایان خوشمونو اضافه کنم بلکه برای اینکه نوشته های قدیمیمو بخونم، یادم میاد وقتی با خانواده جدیدم به بوسان نقل مکان کردیم مادرم برای اولین تولدی که کنارشون بودم بهم یه دفتر خاطرات با طرح هلو کیتی هدیه داد و بهم گفت که خاطراتمونو که قراره از الان به بعد با هم بسازیم توش بنویسم. از اون موقع ها سال ها می گذره یادم میاد اوایل کلی چیز برای نوشتن داشتم اما چند وقتی میشه که دیگه کل جمله بندی هام شده :《 امروز (تاریخ) رفتم سرکار، الان برگشتم خونه و هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد》
وقتی بزرگ میشی تازه قدر کودکی و خانوادتو میدونی. چقدر دلم براشون تنگ شده..کاشکی مرخصی میگرفتم میرفتم بوسان بهشون سر میزدم.
تو حال و هوای خودم بود که چشمم به همون دفتر هلو کیتی خورد. برش داشتم و ورقی زدم که عکسی از لابه لای ورقا افتاد روی زمین.
عکسه مال زمانی بود که من هنوز تو پرورشگاه بودم، دقیقا آخرین عکسی که قبل از رفتنم از اونجا با بقیه انداخته بودیم ولی مثل همیشه منو تهیونگ که اون موقع دیگه ۱۴ یا شاید ۱۵ سالش بود و کم کم داشت به خاطر بلوغ قیافش و صداش تغییر میکرد، مثل دو تا درخت یا شایدم تیر برق کنار هم وایساده بودیم.
(فلش بک)
ویو راوی
امروز بعد از ۱۲ سال بخت به دختر بچه رو کرده بود و قرار بود بعد از این همه سال به آرزوش برسه، خانواده مین به تازگی بعد از تلاش های فراوان بلاخره تصمیم گرفته بودن قید بچه خونی رو بزنن و بچه ای رو به سرپرستی قبول کنن.
اون روز حال و هوای پرورشگاه آسمان مثل همیشه بود، صدای بچه ها مثل همیشه تو حیاط پیچیده بود ولی با ورود یک خانم و آقا به حیاط مرکز همه جا در سکوت فرو رفت، بچه ها خوب میدونستن ورود یه خانم و آقایی مثل این به چه معنیه..این یعنی که قراره باز بعد از چندین وقت یکیشون به آرزوش برسه، کیه که نخواد از اینجا بره و صاحب یه خانواده متشخص بشه.
خانم لی که توی دفترش بود جو سنگینِ بین بچه ها رو حس میکرد، با فرو رفتن صداشون تو خاموشی انگار که خانم لی هم متوجه چیزی شده بود. تا خانم لی خواست بلند بشه از جاش تقه ای به در دفترش خورد و پس از چند ثانیه آقایی دست در دست خانمی داخل اتاق شد.
ناخداگاه لبخندی بر روی صورت خانم لی نشست و به پاس احترام از سر جاش بلند شد.
خانم لی: بفرمایید خوش اومدید، در خدمتیم..
آقاعه لبخندی زد و روی مبل کنار میز خانم لی نشست و همسرش و راهنمایی کرد تا کنارشون بشینه.
آقای مین : روزتون بخیر ما برای به سرپرستی قبول کردن فرزندی مزاحمتون شدیم
انگار که قند تو دل خانم لی آب کرده باشن، لبخند گشادی زد و سر جاش نشست
خانم لی : مطمئنم که میدونید شرایطی وجود داره که قیم باید داشته باشه...
آقای مین وسط حرف های خانم لی پرید و گفت.
آقای مین: بله در جریان هستیم، همه مدارکی که لازمه رو به همراهمون داریم
آقای مین مدارک رو از دست خانومش گرفت و روی میز گذاشت. خانم لی به اشتیاق این زوج نگاهی انداخت و با صبر و حوصله شروع کرد به بررسی مدارک لازم
مدارک: مین بکهیون ۳۷ ساله، مدیر شرکت تبلیغاتی مین. همسر : مین سوآ ۳۳ ساله، خانه دار.....
خانم لی لبخندی زد و بعد از بررسی مدارک و شرایط مالی خانواده مین روب بکهیون برگشت.
خانم لی: به هر حال پرسه به سرپرستی گرفتن فرزند باید پرسه خودشو طی بکنه اما ما همیشه از خانواده هایی که به اینجا میان میپرسیم که برای چی انتخاب کردن که فرزندی رو به سرپرستی قبول کنن و اینکه میخوان بچه مورد نظرشون چه خصوصیاتی داشته باشه.
خانم مین: راستشو بخواید ما وقتی خیلی جوون بودیم ازدواج کردیم ولی هیچ وقت نتونستیم خودمون صاحب فرزندی بشیم.
با این حرف خانم لی یه مقداری بهم ریخت چون تو ذهنش فکر میکرد بچه های اینجا جایگزینی برای زخم عمیق این خانواده قراره بشن ولی وقتی خانم مین به حرفاش ادامه داد، خانم لی نفس راحتی کشید.
خانم مین: ما برامون زیاد خصوصیات بچه و جنسیتش یا سنش فرقی نمیکنه، فقط میخوایم زندگی که نتونستیم برای بچه خودمون بسازیم رو به یه بچه دیگه که بهش نیاز داره هدیه بدیم، چه از لحاظ امکانات و یا چه از لحاظ حس مادر فرزندی
خانم لی سری تکون داد و لبخندی زد
خانم لی: فعلا که باید صحت مدارک مورد بررسی تیم مرکز قرار بگیره، ولی شما میتونید امروز به میان بچه ها برید تا راحت تر بعدا بتونید تصمیم بگیرید.
بکهیون و سوآ به هم نگاهی انداختن و با خداحافظی کردن از خانم لی از دفتر خارج شدن و به سمت حیاط رفتن.
بچه ها دست از بازی کشیده بودن و گروهی گروهی وایساده بودن و با هم حرف میزدن، انگار که بحث سر این بود که ایندفعه کی انتخاب میشه..با ورود همون خانم و آقایی که چند دقیقه پیش به مرکز اومده بودن همه بچه ها مات و مبهوت موندن.
سوآ نگاه گرمی به بچه ها انداخت و سعی داشت استرسی که توی فضا موج میزنه رو کمتر کنه.
سوآ (خانم مین): بکهیون نگاه کن چقدر همشون با ادبن.. (سوآ روب بچه ها کرد) نگران نباشید، میتونید به بازیتون برسید.
بعد از این حرف خانم مین بچه ها انگار که بیشتر حساس شده باشن نسبت به این موضوع با رفتار های عجیبی سر کار های خودشون برگشتن، حتی اونایی که خیلی کوچیک تر بودن هم انگار متوجه این بودن که نباید فرصت رو از دست بدن.
بکهیون نگاهی به اطراف انداخت که چشمش به دختر بچه هایی افتاد که معلوم بود ۴ یا ۵ سال بیشتر ندارن ولی دارن خودشونو لوس میکنن که به چشم بیان، بکهیون برگشت سمت سوآ که بهش اون دخترا رو نشون بده ولی سوآ چند قدمی ازش دور شده بود و به جایی خیره بود.
بکهیون: چیزی شده عزیزم؟
سوآ به یه درخت گوشه حیاط اشاره کرد
سوآ: اونجا رو نگاه کن..
بکهیون با دقت به درخت کاج تنومندی که بهش میخورد بیشتر از ۴۰ سال سن داشته باشه چشم دوخت و بعد چند لحظه متوجه پاهای روی زمین شد..قدمی جلو برداشت و دست سوآ رو گرفت و به سمت درخت رفت. وقتی نگاهشون به پشت درخت افتاد دختر و پسری رو دیدن که با هم روی چمن ها نشسته بودن و نقاشی میکشیدن، انگار نه انگار که الان خانواده ای برای به سرپرست گرفتن بچه ای اونجا حضور دارن.
سوآ خم شد و بهشون نگاهی انداخت، پسرک با اینکه بهش میخورد که داره با بلوغ دست و پنجه نرم میکنه ولی صورت صاف و صدای رسایی داشت، معلوم بود وقتی از این سن در بیاد چقدر جذاب میشه. از اون طرف دختری که کنارش بود برای سنش زیادی قیافه معصومی داشت.
سوآ رفت جلو تر و صداشو صاف کرد
سوآ: چی میکشید؟
با این حرف سوآ، تهیونگ و ا/ت یهو به خودشون اومدن و هر دو با چشم های متعجب به خانمی که رو بروشون بود چشم دوختن.
سوآ: میشه نگاه کنم نقاشیتونو؟
ا/ت نگاههی به تهیونگ انداخت ولی نگاه تهیونگ قفل شده بود روی اون خانم و آقا، انگار که متوجه شده باشه برای چی این خانم اینجاست.
تهیونگ دلش نمیخواست بعد خانواده خودش، بعد مادر خودش..بعد پدر خودش به کسی دیگه ای این لقب ها رو بده و از طرفی ا/ت رو نمیخواست از دست بده پس بدون چیزی گفتن دست ا/ت و گرفت و بلندش کرد و رفتن.
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
نظری، انتقادی و یا اگر ایده ای بود درخدمتیم:(
توجه: متن های نوشته شده صرفا جهت سرگرمی است و قصد توهین وجود ندارد و تشابه اسمی صرفا برای جذابیت بیشتر داستان است.