مدتی است حال غریبی دارم…
انگار همهی دوستانم افتادهاند کلاس «الف» و من کلاس «ب».
انگار همه رفتهاند اردو، به جز من.
انگار در یارکشیِ فوتبال، کسی من را برنداشته است.
انگار دارم استوری رفیقهایم را میبینم که رفتهاند عشق و حال و من را پیچاندهاند.
انگار تکتکِ دوستانم تولدم را یادشان رفته…
انگار از یک اتفاق مهم فیلم گرفتهام، ولی دکمهی ضبط را نزدهام!
انگار شارژ گوشیام ۱ درصد است و منتظر یک تماسِ مهم هستم.
انگار معلم میگوید: «بقیهاش را تو بخوان» و من اصلاً حواسم نبوده که کجاییم.
انگار یک چیزی را فراموش کردهام، ولی نمیدانم چیست…
این روزها درک عمیقی از زندگی پیدا کردهام؛ انگار یک پیرزن با کولهباری از تجربهام. روزگار صفحهی عجیبی است:
زیبا باشی، به «کور» میرسی، خوشصدا باشی، به «کر» میرسی، و عاشق باشی… هم به «سنگ» میرسی.
برای همین، هر وقت مثل من بیش از حد دلتنگ بی لیاقت ها شدید، به این فکر کنید که:
آن آدم میتوانست به یک قهوه دعوتتان کند، اما «نخواست».
میتوانست کنارتان باشد، اما «نخواست».
میتوانست زنگ بزند و صدایتان را بشنود، اما «نزد».
میتوانست برای نگهداشتنتان تلاش کند، اما «نخواست».
همین «نخواستن»، تمامِ جوابهای ماست.
شما کدوم یکی از اینها رو بیشتر زندگی کردید؟
