ویرگول
ورودثبت نام
مرجان امجد
مرجان امجداز سوگ شروع کردم و با نوشتن آرام شدم. ترم هشتم مدرسه‌ی سمر. تنهایی، عشق و بی‌زمانی، تم‌های ثابت جهان داستانی‌ منند.
مرجان امجد
مرجان امجد
خواندن ۲ دقیقه·۷ ماه پیش

سه بار سمت راست، سه بار سمت چپ

خواندن این متن برای افراد حساس، توصیه نمیشود.
خواندن این متن برای افراد حساس، توصیه نمیشود.

اول، سَر،

باید آب رو از فرق سر بریزی.

سه بار.

بعد سمت راست بدن.

آب باید ولرم باشه.

نه سرد، نه داغ.

صابون نمی‌زنم.

آب گرم کافیه.

آب که بخوره به استخون ترقوه، باید بگی: «رفتنیه، رفتنیه…»

پنبه رو می‌ذارم کنار.

چهار تا گلوله، برای حفره‌ها.

پنبه رو باید محکم بذارم.

اگه سُر بخوره، توی خاک، می‌ریزه بیرون.

اون‌وقته که همه می‌فهمن درست کفن نکردی.

سنگ زیر سر رو می‌ذارم.

بلند نیست. یه تکه مرمر صافه.

که سر بالا نیاد.

باید رو به قبله باشه.

ولی خودش نمی‌دونه قبله کجاست.

من باید بدونم.

این کار هر روزمه

لباسمو می‌پوشم.

روپوش سفید، چهار تا دکمه، دونه‌به‌دونه، از بالا به پایین.

صافش می‌کنم که تا نَفَسِ آخر بی‌چین بمونه.

پیش‌بند مشکی پلاستیکی، سفت، بدون ترک.

چکمه‌هام بلندن. تا زانو.

نه برای راحتی.

برای اینکه آب ازشون رد نشه.

برای اینکه کافور، پوست رو نمی‌بخشه.

دستکش‌ها رو هم آخر سر می‌کشم.

نه برای تمیزی.

برای اینکه دمای تنِ مرده از تنِ من جدا بمونه.

دست که می‌زنم به مو، گاهی گره خورده.

دست که می‌زنم به گردن، گاهی سفت شده.

بعد، کفن.

سه لایه.

یه لایه برای تن.

یه لایه برای روح.

یه لایه برای اون چیزی که هیچ‌کس نمی‌دونه چیه، ولی همه با خودشون می‌برن.

وقتی پارچه رو می‌پیچم دور ساق پا، دلم می‌خواد خطش صاف باشه.

یه بار یه چروک افتاده بود، تا شب خوابم نبرد.

هر شب، صدای شیر آب مرده‌شورخونه توی گوشمه.

انگار دارم دست‌هامو می‌شورم، حتی وقتی چیزی توی دستم نیست.

گاهی از بوی کافور می‌فهمم چندشنبه‌ست.

سه‌شنبه‌ها کافور زودتر تموم می‌شه.

همه‌چی باید دقیق باشه.

پارچه‌ی وسط باید روی ناف بیفته.

اگه حتی یه بند انگشت جابجا باشه، حس می‌کنم یه چیزی جا مونده

کفن که تموم شد، یه لحظه وایمیستم.

همه میرن.

ولی من می‌مونم.

نه برای دعا.

نه برای فاتحه.

فقط نگاه می‌کنم.

که ببینم تموم شد یا نه.

بعضیا هنوز حرف دارن.

اونی که زنشو نبخشید.

اونی که بچه‌اشو ندید.

اونی که یادش رفت بگه ببخشید.

اونا آروم نمیرن.

اونا تو کفن صدا میدن.

آهسته.

مث آدمایی که شب، خوابشون نمی‌بره‌

گاهی توی چینِ کفن، مو پیدا می‌کنم.

بلند. نازک.

نمی‌دونم زن بوده یا مرد.

دیگه مهم نیست.

همه‌شون بعدِ غسل، یه شکل می‌شن.

یه رنگ.

یه وزن.

«من فقط غسّالم… ولی گاهی فکر می‌کنم شاید خدا منو گذاشته ته این دخمه، تا آخرین رازشو پیش من لو بده.»

#مرجان_امجد

مردادماه چهارده صفر چهار

مرگداستان
۴۵
۲۴
مرجان امجد
مرجان امجد
از سوگ شروع کردم و با نوشتن آرام شدم. ترم هشتم مدرسه‌ی سمر. تنهایی، عشق و بی‌زمانی، تم‌های ثابت جهان داستانی‌ منند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید