ویرگول
ورودثبت نام
Charlotte
Charlotteعمیق در آن تاریکی خیره شده، مدتها ایستادم؛ شگفت‌زده، ترسان، شکاک، رؤیاهایی می‌دیدم که هیچ بشری پیش از این جرأت دیدنشان را نداشت.
Charlotte
Charlotte
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

آخرین جرعه

من برای درکِ جنون، نیازی به بودن در دیوانه‌خانه ندارم.
من برای درکِ جنون، نیازی به بودن در دیوانه‌خانه ندارم.

غرش دل انگیزِ آسمان، مرا به بیداری رساند.

صدای خراشِ دلِ ابرها با نور های سوزنده، که همراه می شود با پیوندِ تاریکیِ شب، بین تار و پود ابرها.

چقدر همه چیز بی نقص است...

به جز صدای رعد، همه جا غرق در سکوت است.

سکوتی از جنس خفگی اجبارا.

سکوتی که کمرت را می شکند.

اما صدای تیک تاک ساعت، ریتم موزون شب را می شکافد.

ساعت ۱۲ در نگاهم حبس می شود.

ساعتی مقدس اما یادآور آرزوهای پوسیده، رنج و عشق نافرجام.

دقایقی بیش باقی نمانده.

عقربه هایش را با دندان از جا در میاورم و می بلعمشان.

ساعت را بر دیوار می کوبم.

خرده شیشه هایش را در زیر پا له می کنم‌.

ردی گلگون بر زمین کشیده می شود.

چقدر همه چیز بی نقص است...

حالا مانده ام سرخی یا سیاهی؟

کدام بهتر است؟

سیاهی پر جذبه است.

سیاهی خفقان آور است.

سیاهی بی رحم تر است.

اما..

سرخی خوش عطر تر است.

سرخی خوش طعم تر است.

سرخی دردآور است.

دردآور؟

خودش است!

من این را ترجیح می دهم.

همه جا در سرخی، سرخی و باز هم سرخی.

چقدر همه چیز بی نقص است...

جامی پر می کنم از سرخی.

اما غلیط تر از شراب است این سرخی.

جرعه جرعه می نوشم.

خوش طعم نیست؛

فوق العاده است!

اما طمع من بیشتر می شود.

باز هم می خواهم بنوشم.

جرعه جرعه،

جام به جام،

گالن به گالن.

اصلا می خواهم در وانی از این سرخی غوطه ور شوم‌.

آری فکر خوبی است!

چقدر همه چیز بی نقص است...

وان پر می شود از این رنگ گلگون.

آرام آرام.

آهسته آهسته.

اما من عجله دارم.

این سرعت کفایت نمی دهد.

باید دل و روده بیرون کشم از حلق و دهان..

چقدر همه چیز بی نقص است...

حال بسیار دست و دل باز شده ام.

اما واقعا دست و دلم باز شده است!

صدای قرچ قرچ خرد شدن استخوان هایم گوش خراش است؛

یا شاید هم خوش آهنگین.

اما باز نوایی دیگر، ریتم های خوش آهنگ و گوش خراش مرا بر هم می زند.

نوایی که پس زمینه ی تمام لحظات زندگیم بوده؛

نوایی که خواب را از چشمانم می گرفت؛

نوایی که گوش هایم را کر کرد.

و نگذاشت صدای شیرین او را بشنوم.

تپش ها، این ریتم موزون را بر هم می زنند.

حالا نوبت به خفه کردن صدای قلب دیوانه ام است.

چقدر همه چیز بی نقص است...

بوی انزوا و درد و خشم در تک به تکِ مولکول های هوا استشمام می شود.

هوایی با بوی خون و جنون و دیوانگی.

اکسیژن به پایان رسیده ولی من هم دیگر به آن نیاز ندارم.

ریه هایم را از هوای خون آلود و کثیف و سیاه پر می کنم‌.

تا جای ممکن هوا را در آن محبوس می کنم.

قفسه سینه ام از جا در می آید.

چشمانم از حدقه بیرون می زنند.

قلبم می ترکد.

خون انفجار می کند.

چقدر همه چیز بی نقص است...

در خون خواری خود، غرق در وانی لبالب از آن،

چشم می بندم‌.

فرو می روم در اعماق سرخی.

خوب مزه مزه می کنم قطرات باقی مانده در زیر زبانم را.

استشمام می کنم بوی آهن زنگ زده و فرسوده را.

و فرو می‌کنم در زیر پوست درحال مرگ، تیزی چاقو را...

هم تیزی هم خفگی، هردوی آنان باهم.

صدای تپش رو به اتمام است.

حرکت نبض رو به توقف است.

و من دیگر شمارش نمی‌کنم؛

زیرا که زمان هم در دهانِ این رنگ گم می‌شود.

چقدر همه چیز بی نقص است...

چراغ‌های دوردست می‌لرزند؛

انگار آسمان دارد از من چشم برمی‌دارد. 

انزوا در من می‌چرخد، مثل سکه‌ای که هر بار یک طرف تازه دارد. 

هیچ چیز باقی نمانده است؛

فقط طعمِ تکرار، لَخت و سوزان. 

و من غرق در سرخی

همان طور که می خواستم.

در ذره ذره ی وجود خود نابود می شوم

و من همچنان می‌گویم:

چقدر همه چیز بی‌نقص است…

حتی اگر تمام شوم.


با تشکر از دوست عزیزم Velorin در همراهی با من در نوشتن این متن:)

جنوندیوانهخودکشیخونتیک تاک
۱۸
۸
Charlotte
Charlotte
عمیق در آن تاریکی خیره شده، مدتها ایستادم؛ شگفت‌زده، ترسان، شکاک، رؤیاهایی می‌دیدم که هیچ بشری پیش از این جرأت دیدنشان را نداشت.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید