
فنجان قهوه در مقابلم جا خوش می کند.
عطرش را می پراکند و بینی ام را قلقلک می دهد.
انگشتانم را دورش می لغزانم و گرمایش را میان دستانم حبس می کنم.
جرعه ای می نوشم؛
تلخی اش را با دقت مزه مزه می کنم.
مثل همیشه بی نقص است.
برای تکمیل این لحظه یِ نابِ تلخ، پاکت سیگار را از جیب کُتم بیرون می کشم.
یک نخ میان انگشتانم جا می گیرد و کورسوی آتشش شعله می کشد.
در همان لحظه، همان هشدار همیشگی در گوش هایم زمزمه می شود.
با نوایی گرم و شیرین:
"عزیزم، سیگار را کنار بگذار"
بعد بوسه ی کوچکی بر لاله ی گوشم می نشاند.
"تو که می دانی... قهوه و سیگار مکمل هم هستند. نمی شود یکی را داشت و دیگری را نه؛ درست مثل من و تو.."
چشم می چرخاند.
"کم تر زبان چرانی کن! فکر می کنی این طوری شَرَّم کم می شود؟"
سیگار را در جا سیگاری می گذارم.
"خب.. چرا به جای سیگار، انگشتانت را بین انگشتانم پر نمی کنی تا کمتر به سراغش روم؟!"
لبخندش را بی اجبار فرو می خورد.
دستانمان، چشمانمان و لب هایمان در هم قفل می شود.
لمس هایش چون آتشی بر تنم زبانه می کشد؛
بوسه اش مرا بی تاب و توان می کند؛
و چشمانش...
آخر که همچون دریایی آبی و آزاد است
و هر چه که بیشتر پیش روی، بیشتر در آن غرق می شوی.
اما اینبار که در چشمانش می نگرم،
دیگر آرام نیست،
دیگر رام نیست،
دیگر نگاهم را در خود حبس نمی کند.
در عمق آن نگاه، هرچیزی نمایان است جز اندکی عشق.
چیزی شبیه به یک فرار بی صدا می بینم.
و این چشمان حالا، رامِ چشمانی دیگرند..
او فهمیده است که دیگر آن آدمِ آرامِ کنارِ فنجانِ قهوه نیستم،
اما نمی داند که من سایه ی تاریک تمام لحظات شیرین هستم..
انگار تردیدم را در نگاهم می بیند؛
کمی مکث می کند..
اما اشتباه کرد.
همان لحظه،
بی هیچ تردید،
سیگار در دستم جا گرفت؛
لبخندی سرد بر لبانم نشست.
"اگر در این دریای چشمانت، سیاه گودالی آمیخته به سرخی جا گیرد... چطور می شود؟ اصلا دیگر کسی در این دریا شنا می کند یا همان اول از اندک دست و پا زدن هم دریغ میکند..؟ "
سیگار شعله می کشد..
و چشمانش را برای همیشه در سیاهی مطلق فرو می بَرَد؛
لحظه ای درنگ کرد.
دستش را بر چشمانش گذاشت؛
انگار داشت به آرامی این تاریکی را هضم می کرد...
خیسی خون را حس می کند.
در آن گودال سیه پیچ می خورد؛
و تلو تلو خوران، دست هایش را به در و دیوار می کشاند؛
انگار دنبال فرار از این منجلاب است...
اما در این سیاهی، صدای جیغ هایش، شیرین ترین موسیقی انتقام بود.
حالا دیگر چشمانش در خاموشی بود
و برای همیشه در این نقطه از دنیا،
در کنار من ماندگار خواهد ماند.
به قهوه ام خیره می شوم؛
بخارش آرمیده و گرمایش خاموش است.
دیگر از دهان افتاده است.
به دستانم نگاهی می اندازم.
سیگار بار دیگر به خوبی میان انگشتانم نشسته بود.
واقعا عجب یار باوفایی است...
پا به پایت که می سوزد هیچ، آنچه که باید هم می سوزاند.
از ته مانده ی سیگارم، پکی عمیق می کشم؛
مزه و بوی دود را در وجودم حبس می کنم.
با فکر به اینکه حالا آخرین تصویر،
من بودم؛
وقتی که داشتم آنچه که مال من بود را پس می گرفتم... غلیطی دود ناگاه به سرفه ام می اندازد.
اما عجیب است.
دریا همین که غرقش می شوی، پس می زند تورا...