
چشم که می گشایم،
سیاهی از هر سو زبانه می کشد.
تا بر میخیزم، تلو تلو می خورم؛
به ديوار تکیه می دهم.
به دنبال پنجره،
کشان کشان،
دستم را بر دیوار می رانم،
تا در چند قدمیِ بعدی، دستگیره پنجره دستم را می گیرد.
به منظره ی تاریک پشت پنجره چشم می دوزم
اما ناگهان جوهره ای ناشناخته در مقابلم نمایان می شود...
در دورادور، نقطه ای زرد یا شایدم سپید می بینم.
نقطه ای که دورش را حاله ای کم رنگ احاطه کرده
و از خود چیزی ساطع می کند که چشمم را می زند.
چشمانم را ریز می کنم تا بهتر تشخیص دهم،
اما قسم می خورم که تا کنون چنین چیزی ندیده ام!
صورتم را نزدیک پنجره می برم.
نوک بینی ام از سرما می سوزد.
با نفس هایی بریده،
ته مانده ی گرمای وجودم را بر آن می دمم.
مه ای نازک، دیدم را تار می کند
اما به وضوح، همچنان آن ذره ی تپنده قابل رؤیت است.
کف دستانم را بر شیشه می فشارم؛
شیشه با زبانی سرد و بی جان، پوست دستانم را می لیسد.
سعی می کنم انگشتانم را خم کنم،
اما انگار شیشه ی پنجره هم مثل هر کس دیگری از لمس هایم هراسیده،
چراکه از لرزش به تق تق افتاده است؛
لرزشی که از دستان من انعکاس می شود...
انگشتانم را بر شيشه می لغزانم و به آن نقطه نزدیک می کنم
اما تکان نمی خورد...
سرما مانند ماری ناپیدا بین انگشتانم بالا می خزد.
سرم را به شیشه می چسبانم؛
حالا به درون جمجمه ام نفوذ می کند.
چرا نمی توانم آن نقطه کوچک را بگیرم؟
این نقطه چیست که این چنین چشمانم را تسخیر کرده..؟
سعی می کنم به یاد بیاورم؛
به یاد بیاورم آن روز های ما پسین تاریکی را...
اما آن خزنده ی نامرئی مغزم را نیش می زند و زهرش را می پراکند.
قبل از اینکه تمام ذهنم را زهرآگین کند، باید بفهمم که چیست...
پیش می روم و می گردم؛
در بین خاکستر خاطرات سوزانده شده ام،
می گردم تا پیدایش می کنم...
همان نقطه را.
آن نقطه، نور است...
نقطه ای که از خود درخشندگی ساطع می کند..
نقطه ی فروزانی که در زندگی من دیگر جایی ندارد؛
برای همین برایم ناشناخته بود،
برای همین اسمش را هم به یاد نمی آوردم
و برای همین نمی توانستم بگیرمش.
هم اکنون،
مار سرد و سوزان در تمام تنم می خزد
و خودش را به تنها نقطه روشن وجودم،
که امید داشت هنوز آن نور را بدست بیاورد می رساند.
در قلبم رخنه می کند و آن را هم مانند جسم و ذهنم منجمد می کند
سرم تیر می کشد،
استخوان هایم به لرزه می افتند،
دستانم نای جدا شدن از شیشه را ندارند
و قلبم مستأصل می شود.
این انجماد با هیچ گرمایی ذوب نمی شود.
به راحتی در وجودم پیش می راند و آتش کور سوی دلم را خاموش می کند.
سردم است و دیگر نه نوری هست و نه گرمایی،
فقط سکوتِ وهمآورِ این اتاقِ تاریک و من،
که در خودم غرق شدهام.
و حالا، دیگر نمی دانم این سرما از بیرون آمده یا از دلِ خودِ من...
ولی این را می دانم که آن نور، از اول هم متعلق به من نبود.
و من مانند شب پره ای بودم،
که در نهایت همان نوری که به سویش گام برداشتم،
مرا نابود کرد...