ویرگول
ورودثبت نام
MoonLyra
MoonLyra
MoonLyra
MoonLyra
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

|از رز تا نرگس|

تو نمی‌خوانی اما، من باز هم با تیزی خودکار به جان کاغذهای زبان بسته می‌افتم.

هرچه از تو، خاطراتت و هرآنچه بویی از تو داشت، دورتر شدم؛ قلبم ضربان‌های کمتری را به یاد تو جا می‌انداخت. منظم‌تر می‌کوبید و ساعت‌های کمتری به درد می‌آمد.

آن احساس افسارگسیخته آنچنان آهسته رام شد که یک شب به خودم آمدم و دیدم که دیگر قبل از خواب زمزمه‌های موهومی تو، به آرامشم چنگ نمی‌اندازند! عجیب بود؛ فردای آن شب دیدم که خانه‌ام خالی از هرچه تو دوست داشتی و پر از رد جوانی‌های خودم شده. گل‌های نرگس سفید جای رزهای سرخ و دیوان حافظ جای اشعار شاملو را گرفته بود. حتی بوی تلخ و اضطراب‌آور قهوه هم به مشامم نمی‌خورد و یک دمنوش بهارنارنج، روی اجاق برای خودش قل می‌خورد.

ناگهان از تویی که در قلبم بود دور نشدم اما، این فاصله را ناگهانی دریافتم.

هنوزهم گاهی میان حرف‌هایم از تکه کلام‌های تو استفاده می‌کنم و گه گداری از روی عادت، بی‌هوا نامت را صدا می‌زنم؛ اما، تو، تمام شده‌ای.

همراه تو بخشی از خودم را_که بسیار دوستش می‌داشتم_ در روزهایی که گذشت جا گذاشتم اما، حداقل، یک منِ مجروح به فردای بدون تو رسیده‌است. دیگر عاشق یا حتی دلتنگ هم نیستم؛ فقط یک گودال به ژرفای بودنهایمان در من مانده؛ یک پوچی مطلق که گاهی بوی تو را به خودش می‌گیرد.

شبدلتنگعاشقانهنامه
۶
۲
MoonLyra
MoonLyra
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید