روزی روزگاری دخترکی در دل کشوری خانه داشت ، خانه ای از جنس آرامش و شادی . تنها نگرانی اش سفری مستقل در آینده ی نچندان دورش بود که افکارش را بهم گره میزد! روزها گذشت و ماهی پردردسر رسید . خرداد ، ماهی به سختی الماس و به منفوری سوسک های خیابان . گرچه روزهایی پرازاسترس بود اما می آمد و میرفت، اضطراب دخترقصه ی ما دیواری کوتاه تر از خوابش پیدا نمیکرد. شاید در روز یک الی دو ساعت چشم هایش را می بست ،گاهی هم تمام ثانیه های روز و شب را بیدار میماند و درس میخواند. در دل این تاریکی ها ، دخترک امید روزهایی پس از خرداد را در دل می پروراند . امید رهایی پس از آزمون و شادی پایان ناپذیر تابستان با کمی چاشنی درس و تجربه های متفاوت . روزها دویدند و دویدند، اما علی الظاهر شروع طوفانی شان رمقی در سینه هایشان برای تنفس نگذاشته بود ! ناچار ایستادند و برای نفس گرفتنی تقلا کردند . همزمان که دخترک با روزهای انتهای خرداد همدردی و با خستگی گریزناپذیر غریبی میکرد ، صدایی رعب انگیز به جنگ گوش هایش رفت . صدایی که خبر از موشک و خمپاره میداد. دخترک ترسید! آن خرداد نفرین شده تمام نشده بود ? هنوز بحران کم خوابی هایش را جبران نکرده بود ، نکند توهم میزد? راه به پشت بام خانه شان یافت،تصویر آن شهربانو ی زیبا چرا غنی از خستگی و غبار در چشم هایش تداعی میشد?
چشمانش را بست و سپس باز کرد . چرا ? چرا از خواب بیدار نمیشد ? چرا خوشی زنگ خانه شان را نمیزد ? اکنون دو هفته از آن روز که جنگ موشکی آغاز شده بود میگذرد، و تمام امید دخترک پودر شده است. امید دگر چه بود ? اکنون دخترک نامید نیست ، غمگین نیست تنها کمی خسته است. شاید کمی هم گله مند از خدا ، همان صاحب این دنیای لعنت شده . میخواهد با او صحبت کند اما میداند که صدایش به ان بزرگ نمیرسد پس با تمام وجودش فریاد میزند : ( خداوندا کاش در میان این همه آدمیزاد نظری هرچند کوتاه نیز به ما کنی ! شاید دلت بگیرد و تکه ای شادی نسیب دل کوچک دخترک نیز بکنی )
سپس قطره اشکی که با سرکشی به گونه اش راه یافته است را پاک میکند و به داخل خانه که گویا پناهگاه معنای جدید آن است میرود.