ویرگول
ورودثبت نام
Forough
Forough
Forough
Forough
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

از روزهای کارآموزی _ بخش دیالیز

۱.

وقتی دستگاه دیالیز راه می‌افتد این بخش، ظاهر بامزه‌ و صورتی رنگی به خود می‌گیرد. صافی ای که تلاشش این است کمی از رنجِ نارسایی کلیه را جبران کند.

پیرمرد ده دقیقه مانده به ده صبح، با بگ پارچه‌ای قهوه‌ای رنگی که احتمالا وسایل شخصی اش در آن بود وارد بخش شد. تنها بود. آرام قدم برمی‌داشت و لبخند میزد. پوست گندم‌گونی داشت و انتظار داشتی یک جفت چشم تیره ببینی. چشم‌هاش را اما انگار از خزر برداشته بودند. آبیِ روشن. آنقدر که موقع رست با بچه‌ها درمورد چشم‌های پیرمرد حرف زدیم. وقتی که جوان بود چشم‌هاش به همین روشنی بود؟

۲.

به نظر شصت و خورده‌ای ساله می‌آمد. صورت گرد داشت و قسمت جلویی موهاش ریخته بود. هندزفری توی گوشش بود و یک ذره بین را هم به سمت مبایلش گرفته بود. عینک هم داشت. با خودم گفتم احتمالا یک ترانه‌ی قدیمی را می‌شنود. اما چندبار؟ چند ترانه؟ الان سه ساعت از آمدنش می‌گذرد. هنوز هندزفری در گوشش هست. هنوز سرش را تکان می‌دهد. برای دیدن روند جدا کردن دستگاه با مربی به طرفش رفتیم. روی مبایل سامسونگ پیرمرد صفحه‌ای آجری رنگ باز بود و با خط درشت نوشته بود حافظ. پس شعرهای مردی از قرن هشت، دارد تو را در این رنجِ مزمن، تسلی می‌دهد؟ پیرمرد لبخند میزد. حافظ شعر می‌گفت. دستگاه دیالیز جدا شد.

۳.

دستگاه را از این بیمار هم جدا کردند. تخت را که بالا آورد حس کرد قندش افتاده‌. پرستار اسمش را هی صدا میزد و می‌گفت:«شکلات آوردی؟» از جیب‌هاش شکلات را درآورد. بیمارهای اینجا یاد گرفته‌اند چطور با بدن‌شان کنار بیایند. گلوکز اثر کرد. خیلی زود. مشغول ست کردن دستگاه شدم.(آماده کردن دستگاه برای بیمار بعدی). پیرمرد ترانه‌ی مازنی می‌خواند. غم‌دار، قدیمی. دستگاه را ست کردم‌. پیرمرد می‌خواند و می‌رفت.

۴.

اسنپ گرفتم و منتظر ماندم.‌ راننده مرد مسنی بود و هر چند دقیقه می‌گفت:« هِی..» از پنجره به بیرون نگاه کردم. بیمارهای امروز را دوست داشتم و تحسین می‌کردم‌. به خاطر تنهایی، شعر، آواز و هرچه که آنها را به زندگی وصل می‌کرد. حالا این من بودم که از شیشه‌ی ماشین باید به یک جایی چنگ می‌زدم.

کارآموزیبیمارستانپرستاریروزنوشتهدیالیز
۹
۲
Forough
Forough
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید