۱۴۰۵/۲/۵
۱.
قبل از اینکه مبایلم زنگ بخورد با صدای بادی که هی میخورد به درختها بیدار شدم. اولین روز کارآموزی در شهر خودم و اولین کارآموزی لانگ در پیش بود. آماده شدم و منتظر ماندم. از شالیزارها گذشتیم، از آسمانِ نزدیک به خانه. همه چیز تقریبا سریع گذشت. خوابگاهِ بچهها، ونی که رانندهش اصلا شبیه به راننده دانشکده قبلیم نبود و مسیر سراسر سبز تا بیمارستان. اینجا از بیمارستان قبل بزرگتر هست و چشمهای من ناآشنا. با بچهها راه افتادم و اولین تابلویی که در راهرو دیدم سردخانه اجساد بود. عمیق نفس کشیدم و تندتر رفتم. رختکن همکف، سالن کنفرانس در طبقه سوم و بخش اورژانس.
استاد صورت گرد گندمگون داشت با موهای مشکی که رگههای سفید جلویی زیباترش کرده بود. گفت:«از کجا اومدی» و توضیح دادم به خاطر شرایط مهمانی گرفتم. رگ گیری، نوار قلب، آماده کردن دارو، وصل کردن سرم، قطع کردن، وصل کردن، دارو، نوار، نوار، رگ گیری...
استاد از همه میپرسید میتونی یا باهات بیام و اگر نمیتوانستی حساس و صبور توضیح میداد.
دستهات رو اینطوری بگیر. خب بگو لیدها رو تو کدوم ناحیه قرار میدی؟ حالا تنها انجام بده.
۲.
قبل اینکه وارد اتاق رست بشوم بچهها برایم چای و بیسکوییت آماده کرده بودند. مهربانتر از تصورم بودند و زود بهشان عادت کردم. منتظر بودم چای سرد شود و به بخش فکر میکردم. به آن مرد.
+دِتَر بیا این سرم رو ببین.
به صورت مرد قد بلند رو به روم که موهای جوگندمی داشت با صورت کشیده نگاه کردم..
_چشم میام الان.
_رگشون خراب شده. باید دوباره رگ بگیریم. پدرجان دستتون رو چندبار باز و بسته کنید. حالا مشت کنید.
+با اینهمه هیکل یه رگ پیدا نَوونه؟ خوب بودم داشتم صبحانه میخوردم. قلبم زد زمین من رو. سرپا بودم. میرفتم سر زمین. هِی هِی هِی.. حالم داره بد میشه. خانم پرستار.
استاد گفت:« عارضه، مورفینه. بهش توضیح بده طبیعیه.»
توضیح دادم که حال الانش چیز غیر طبیعی ای نیست. پلاستیک مشکی هر لحظه از استفراغ پُر تر میشد. حالا عارضهی مورفین هم به درد قلبی اضافه شده بود. چای سرد شد. همچنان به بخش فکر میکردم.
۳.

روی صندلی حیاط بیمارستان نشسته بودم و داشتم این عکس را میگرفتم. آقایی که نوزادی بغلش بود لنگ لنگان اینطرف و اون طرف میرفت. موهای قهوهای تیره داشت با ریش پرپشت و لبخندهای قشنگ. عکس را که گرفتم از یک طرف نزدیکتر شد.
+خسته نباشید خانم.
_ممنون، سلامت باشین.
+خیلی خیلی عذر میخوام من باند پام باز شده میشه یه لحظه بچه رو نگهدارین ببندمش؟ خیلی ببخشید همراهی هم ندارم.
_خواهش میکنم اشکالی نداره
+یه لحظه گریه نکن من پام رو درست کنم باشه؟ بعد پستونک آبی بچه رو از نایلون درآورد.
ناخودآگاه بچه را آنطور که ترم سه در مرکز بهداشت یادمان داده بودند گرفتم.
چشمهای قهوهای بچه مثل چراغهایی که شب مه گرفته را روشن میکنند هی باز و بسته میشد..
بانداژ بسته شد و چند عذرخواهی پیاپی از طرف آن مرد. گفتم:« هیچ اشکالی نداشت.» گفت:«روزتون بخیر» و دور شد.