ویرگول
ورودثبت نام
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
خواندن ۱۲ دقیقه·۱ روز پیش

جهانی که بدون من بی‌معناست

نویسنده:محمد حسین زاده
نویسنده:محمد حسین زاده

فصل اول...

رسیدم؛ کسی نبود. معلق شدم در ذهنی که پر از آشوب و سیاهی بود.

من هنوز هم معلقم؛ روی تپه‌ای، کنار باغچه‌ای که از آن با شتاب بالا رفتم اما هرگز پایین نیامدم. انگار بیست سال است زمان همان‌جا ایستاده؛ نه جلو می‌رود، نه عقب.

این زندگی برایم شبیه توهمی‌ست که در آن مدام می‌لغزم؛ نه سقوط کامل، نه ایستادن. فقط لغزیدن.

می‌ترسم از روزی که سرازیری، شبیه افتادن از دره‌ای شود که به ترس‌هایم پایان بدهد؛ و چه تناقضی… پایانِ ترس، خودِ ترسناک‌ترین چیز است.

شاید آدم وقتی زیاد معلق بماند، به نبودن عادت کند. شاید نبودن، امن‌تر از ادامه دادن باشد. اما من هنوز اینجایم؛ میان بودن و ناپدید شدن.

جهانی که بدون من بی‌معناست، نه از سرِ غرور، بلکه از این حقیقت می‌آید که هر جهان، فقط با شاهدش زنده است

من خود را گم کرده‌ام در هیاهو،
افتاده‌ام به دنبال پسر‌بچه‌ای که در گل‌ولای زندگی غلط می‌خورد و بازی می‌کند، بی‌خبر از سنگینی جهان.

خنده‌هایش لذت‌بخش و مسحورکننده بود،
اما آیا می‌توان در سیاهی زیبایی دید،
وقتی که سایه‌ها همه چیز را در خود فرو می‌برند؟

من با بهتی سنگین نظاره‌گر منظره‌ای بودم
که مرا در دوگانگیِ خویش غرق می‌کرد؛
میان شک و یقین، میان حضور و نبودن.

و هنوز در توهماتم معلقم؛
باید این آیینه یه نامرئی شکسته شود،
اما می‌ترسم این هیولا خود را نبیند
و دوباره، بی‌خبر از خودباوری، در تاریکی بماند.

فصل دوم....

من(کودک)

از من می‌پرسیدی
و با لبخندی نصفه می‌گفتی:
«چقدر بزرگ شدی…»

اما از نگاه من،
تو هیچ‌وقت خوشحال نبودی.

اگر جای من بودی، چه می‌کردی؟

من سال‌هاست
بالای همین باغچه معلق مانده‌ام؛
میان تصمیم‌های احمقانه‌ی تو،
با خشمی که قورتش دادم
و روحی که کم‌کم
از امید خالی شد.

(من)
باید این سکوت لعنتی را می‌شکستم.
شکستم، اما هیچ صدایی بیرون نیامد؛
دنیا حتی جرات نداشت پاسخ بدهد.

فریاد زدم،
مگر کم به زیبایی این دنیا رنگ سیاه بخشیده بودم؟
لحظه‌ای در خود فرو رفت،
لب‌هایت تکان خورد،
بی‌صدا گفتی:
«تو برخلاف اکثریت این دنیا،
عاشق سیاهی هستی.»

و من ایستاده‌ام،
معلق،
با دست‌هایی خالی از هر امید،
با قلبی که سال‌هاست زیر سایه‌ی خاطرات تو له شده است.

داستانی را بازگو می‌کنم که از شنیدنش خوشحال نخواهی شد.

من(کودک)

خنده‌دار است؛ من سال‌هاست که می‌لغزم و حتی نمی‌دانم معنی این کلمه چیست؛ «خوشحال». لباس‌هایم پوسیده‌اند و آن دوچرخه‌ای که پدرت برایم خرید زنگ زده است، در بهار و تابستان، در پاییز و زمستان. من همیشه بودم، نظاره‌گر مادرم که به دنبالم می‌گشت، و چه تلخ است دیدن اما نبودن.

من با چشم‌هایم دیدم چگونه برای تو جنگید، اما مرا در کودکی رها کرد. شدم رها، رهایم… کجایی؟
کودکیِ تو هم کنار من می‌لغزد، بی‌صدا، انگار که با من یکی است؛ و در همان سکوت، حس کردم کسی دیگر، درست پشت گوشه‌ی همان باغچه، آرام و بی‌صدا، روی همان مسیر لغزیده است، و نگاهش بی‌حرکت مرا نگاه می‌کرد.

چه ذوقی می‌کردی وقتی من با دوچرخه از آن باغچه بالا می‌رفتم، و من هنوز نمی‌دانستم سراشیبی از همان‌جا شروع می‌شود، و کسی دیگر شاید هم‌زمان با من روی همان مسیر لغزیده است، بی‌آنکه کسی متوجه شود.

حالا نه باغچه‌ای مانده، نه دوچرخه‌ای، اما دانستنِ این‌که دیگری هم مانند من لغزیده است، سراشیبی را واقعی‌تر و درد را عمیق‌تر کرده است

سال‌هاست لبخندش را می‌بینم،
آن ذوقِ نشسته بر چشم‌هایش را.
هنوز هم نگاهش
دلیلِ ناپدید نشدنِ من است.

این عشق مالِ من است، نه تو.
تو سیاهی روی سیاهی‌ای؛
هرقدر هم رنگ بریزند،
فقط براق‌تر و غلیظ‌تر می‌شوی.

(من)
زیاده‌گویی نکن، حق می‌دهم، اما…
من هم زخم دیده‌ام،
درد کشیده‌ام،
همه را روی تابلوی نقاشیِ دنیا خط کشیده‌ام.

دریا زده شدم تو چشم‌های آبیِ دریاییش…
تو جات خوب است؛
حداقل خنده‌هایش را داری،
اما من؟
من غرقم،
در همان چشم‌ها که بی‌رحمانه وسعت‌شان را به رخ می‌کشند.

ساحلی نبود و من در میانه‌ی این اقیانوس فقط دست‌وپا زدم، بی‌آن‌که بدانم مقصدی هست یا نه، بی‌آن‌که حتی مطمئن باشم این تقلا نامش زندگی است یا صرفاً تأخیر در غرق شدن. از تلاش‌های بی‌وقفه چیزی می‌دانی، وقتی هر بار که نفس می‌گیری آب بیشتری وارد سینه‌ات می‌شود؟

تو فقط معصومیتِ یک دختر‌بچه را دیدی؛ همان نگاه ساده و خام که هنوز به دنیا اعتماد داشت، اما من تبدیل شدنِ یک فرشته به یک شیطان را دیدم، لحظه‌ای که بقا از مهربانی مهم‌تر شد و نجات، شکلِ دیگری به خودش گرفت.

دیدی؟ صورتش دارد به سمت من تکان می‌خورد، آرام و بی‌عجله، و آن خنده‌ی زیبا که روزی دلیلِ ادامه دادن بود، حالا کم‌کم رنگ می‌بازد و به سکوتی می‌رسد که هیچ توضیحی برایش وجود ندارد.

انگار مهمانی داریم و همه‌چیز باید عادی به نظر برسد؛ رهایم کن، رها، قلبم را شکستی و هنوز انتظار داری سالم بمانم. به کودکی‌ام رحم کن، او چیزی از این بازی‌ها نمی‌فهمد و فقط درد را، بی‌نام و بی‌صدا، در خودش نگه می‌دارد.

انگار هنوز هم، با همه‌ی فاصله‌ها، درونِ یک روح به هم وصل‌ایم؛ پیوندی که نه دیده می‌شود و نه گسسته، و همین نادیده بودنش، سنگین‌ترین بخشِ ماجراست.

من(کودک)

بس کن.
چرند نگو.
قبل از آن‌که تو وارد این بعد لعنتی زمان شوی، من خوشحال‌تر بودم.
چه می‌خواهی از جانم؟
آمده‌ای تا نشان دهی هنوز می‌توانی مرا خرد کنی؟

آری، شکستم.
اما دستت را از من بردار؛ کمکی نمی‌خوام.
خودم، با همین دستانی که تو رهاشان کردی، خرده‌شیشه‌هایم را جمع می‌کنم.

حتی اگر مرواریدم باشی،
تنها یک مروارید سیاه و شکستنی‌ای.
صدفِ تو شکسته است،
شکسته و بازیچه‌ی هر رهگذر و نگاهِ کنجکاو.

من پرم از تشبیه‌،
تشبیه‌هایی که خودت به من آموختی…
یادته؟
تو مرا ترک کردی تا به آرزوهایت برسی،
و من در خلوت خود، با دست خالی، لبریز از تنهایی، ادامه دادم.

اما اکنون که روبه‌رویم ایستاده‌ای،
افسوس نمی‌خورم…
برای تو می‌سوزم، برای اینکه دیدم چگونه کوچک شدی، حقیر و مضحک.

تو افسون شدی،
و آن کلمه‌ی «متفاوتی» که با غرور بر زبان می‌آوردی،
تنها تو را به تمسخر دیگران سپرد.

حالا برو.
ببین آیا می‌توانی بدون من زنده بمانی…

رها مرا از بند تو رها کرد. نور کوچکی، بی‌رحم، از دل کوه به قلبم تابید و همهٔ سایه‌ها را فروریخت.

خنده‌دار است… این حرف‌ها وقتی که تو حتی نمی‌فهمی عشق چیست. و من هنوز در زندان تو، میان قفل‌ها و دیوارها، بی‌صدا نفس می‌کشم.

زندانم… و زندان‌بانی که دارم، چه غریب و چه زیباست.

طبع شاعرانم سر کشید. شعله‌ای که همیشه خاموش می‌ماند، حالا درونم شعله‌ور شد.

سال‌ها نگاهت کرده‌ام. آرزوهایت؟ خیال‌هایت؟ همه اشتباهاتی مضحک بودند.

چه برنده‌ای بودی تو که برد را در باخت می‌دیدی… تاختی، با اسب، رسیدی به خط پایان. و من هنوز نمی‌فهمم، چرا حق تو پایمال شد.

من اینجا ایستاده‌ام، میان نور و تاریکی، میان رهایی و اسارت. فقط نفس می‌کشم، با همان حس تلخ و شیرین که رها به من بخشیده است

(من)

این‌همه غرور، همیشه نشانه‌ی قدرت نیست؛
گاهی آخرین دیوارِ دفاعیِ کودکیست که می‌ترسد فروبریزد و کسی سقوطش را ببیند. غرور، شکلِ مؤدبِ پنهان‌کردنِ زخم‌هاست. بگذار کمکت کنم؛ نه برای آن‌که نجاتت بدهم، بلکه برای آن‌که یادت بیاورم چه چیزهایی را پیش از این، خودت از دست داده‌ای. قلبی که از زمین جمع می‌شود، دیگر سالم نیست؛ اما هنوز می‌تپد، و همین برای ادامه‌دادن کافی‌ست.

تو خودِ منی؛ نه تصویری از من و نه تکراری کم‌رنگ، بلکه ادامه‌ی همان صدایی که در من خاموش ماند. هرآن‌چه در من انباشته شده، در تو نیز خانه کرده است؛ ترس‌ها، تردیدها، و آن میلِ پنهانی به روشن‌بودن. تو نیمه‌ی روشنِ منی، همان بخشی که من همیشه از زیستنش گریختم، چون نور، مسئولیت می‌آورد.

من مرواریدی سفید بودم در عمق اقیانوس عشق؛ جایی که دیده‌شدن معنا ندارد و ارزش، به عمق وابسته است نه به نگاه. سقوط من نه از ارتفاع بود و نه از شتاب؛ از اعتماد بود. از لحظه‌ای که باور کردم هر دستی که به سویم دراز می‌شود، قصد نجات دارد.

درست گفتی؛ من به دست یک انسان منفعت طلب افتادم. آن‌جا فهمیدم انسان، وقتی محتاج می‌شود، حقیقت را معامله می‌کند و برای آرام‌کردن وجدانش، نامش را عقل می‌گذارد. فهمیدم ارزش، همیشه اولین قربانیِ نیاز است و عشق، زودتر از همه فروخته می‌شود.

طلبم را پس بده، رها؛ نه آن‌چه گرفتی، بلکه آن‌چه از من ساختی. بعضی چیزها دزدیده نمی‌شوند، تغییر داده می‌شوند؛ و همین تغییر، عمیق‌ترین نوعِ فقدان است.

رها، حوا نبود و من آدمی نبودم که ندانم سقوط از کجا آغاز می‌شود. ما هر دو آگاهانه بازیچه‌ی دستی شدیم که نامش را شیطان گذاشتیم، فقط برای آن‌که مسئولیتِ انتخاب‌هایمان را از خودمان دور کنیم. شیطان، اغلب نامِ مستعاری‌ست برای تصمیم‌هایی که جرأتِ پذیرفتنشان را نداریم.

باختم؛ و باختن پایان نیست. باختن لحظه‌ای‌ست که انسان از بازی بیرون می‌افتد و به تماشاگر تبدیل می‌شود. بازنده‌ها در دنیای زنده‌ها، مرده‌های متحرکی هستند که ایستاده‌اند، نفس می‌کشند و فقط نگاه می‌کنند؛ نگاه به دست‌هایی که هنوز به چیزی امیدوارند، بی‌آن‌که بدانند امید، گاهی شکلِ مؤدبِ اسارت است.

و من، وقتی امید به ابزارِ نگه‌داشتن تبدیل می‌شود، وقتی دست‌ها به‌جای نجات، زنجیر می‌شوند، وعده نمی‌دهم؛ دست‌ها را قطع می‌کنم.
تمام سکوت.

فصل سوم...

من(کودک)
دهانت را بشوی؛ این واژه‌ها نه به قدِ تو می‌خورند و نه به قواره‌ی فکرت. بیش از آن‌اند که دهانِ کوچکت بتواند بی‌لکنت حمل‌شان کند. می‌بینم که درس‌هایت را خوب خوانده‌ای و جواب‌ها از پیش آماده‌اند؛ روی نوک زبانت ایستاده‌اند، انگار سال‌ها تمرین کرده‌ای که فقط «پاسخ بدهی»، نه این‌که چیزی را واقعاً بفهمی یا لمس کنی و با آن زندگی کنی.
نکند خودت را فیلسوف می‌دانی؟ منتظرِ جوابت نیستم؛ لب‌هایت را به زحمت نینداز. سکوتت از هر توضیحی صادقانه‌تر و بی‌رحم‌تر است. هنوز هم در بازی‌های بزرگ راهت نمی‌دهند؛ همان بازی‌هایی که همیشه از پشتِ نرده‌هایشان تماشا کردی، با چشم‌هایی پر از آرزو و دستی که هیچ‌وقت برای گرفتنِ نوبت بالا نرفت. درست مثل همان وقت‌ها که مرا هم راه ندادند و ما خیال کردیم تقصیر از شانس است، نه از ناتوانیِ پنهان‌شده در خودمان.
اما سؤال من هنوز پابرجاست؛ چرا هیچ‌وقت کنار نکشیدی؟ چرا این‌همه سماجت کردی؟ برای چه؟ برای این‌که فقط یارِ ذخیره باشی، کسی که همیشه حضور دارد اما هیچ‌وقت به حساب نمی‌آید؟ در خودت چه می‌دیدی که به ماندن دل خوش کرده بودی؟ باور داشتی که با تلاشِ صرف می‌شود رسید؟ چقدر ساده‌لوحانه و در عین حال تمسخرآمیز است این خیال؛ هر تلاشی، پیش از هر چیز، اندکی لیاقت می‌خواهد، قهرمانی که هیچ.
تو حتی لیاقتِ یک عشقِ پاک را هم نداشتی؛ عشقی که اگر می‌آمد، زیر دست‌وپایت له می‌شد و پیش از آن‌که فرصت نفس کشیدن پیدا کند، می‌مرد. و این، برای من، شکستی بزرگ بود؛ شکستی سنگین و خاموش، هم‌قدِ شکستِ نازی‌ها در نبردِ نُرماندی، شکستی که نه با فریاد آمد و نه با اشک، بلکه آرام، ماندگار و ویرانگر در من نشست.

رها (کودک)

ساکت…
بس کنید!
من… ابزار دست شما نیستم!
من رها هستم.
دختری که پدرش عشق نچشیده بود.
شب‌ها، مشت و لگدهایش هنوز روی تنم حک شده.
در خیالم تو را ساخته بودم:
شاهزاده‌ای با اسبی تک‌شاخ،
که به نجاتم بیاید…
اما تو کجا بودی؟
زمستان‌های سرد، نوک بینی م قرمز شد و یخ زد.
پاییزهای عاشقانه، بار سنگین را تنها کشیدم.
بهارهای وحشی، باد موهایم را با خود برد،
و من تبعید شدم، کناره کودکی تو،
زنجیر شده با خنده‌های مصنوعی…
من گریه نمی‌کنم.
من فریاد می‌زنم.
من… رها هستم!

من)
می‌بینم که به حرف آمده‌ای و واژه‌هایت، هرچند آشنا، بوی تکرار می‌دهند.
کلیشه‌ها را دوست دارم، وقتی از دهان کسی بیرون می‌آیند که قدیس‌وار حرف می‌زند و وانمود می‌کند چیزی درونش هنوز سالم است.
اما این‌ها را به من نگو؛ تو کنار خودم بزرگ شدی و من ترک‌خوردن‌هایت را دیده‌ام.
قلب سنگی‌ات را می‌شناسم؛ نه ارزشمند بود و نه کمیاب، فقط بلد بود دست‌به‌دست شود و هر بار شکسته‌تر برگردد.
به شکاف‌های سطحش نگاه کن؛ از همان‌جا چیزی جوانه زد، نحیف و خاموش، که نامش عشق من به تو بود.
اما یک اخم کافی بود، یک نگاه سرد، تا همان هم بی‌صدا خشک شود.
دیدی؟ تو همین هستی؛ زیبا در ظاهر و در عمق، سمی، فرسوده و آلوده.

من (کودک)

آرام باش، رها عزیزم.
این همیشه همین‌گونه است.
خودت را آزار نده.
او همیشه مخالفت می‌کند تا از دلِ مخالفت، جدال بسازد.
خوب می‌شناسمش.
می‌خواهد خودش را ببخشد.
حتی کارت اهدای عضو هم دارد.
اما من نمی‌دانم دستی آغشته به خون، قلبی سیاه، ریه‌ای پر از دود و مغزی مسموم به کارِ کدام انسان می‌آید.
سال‌هاست ردِ پاهایت خونی‌ست.
هر جا قدم می‌گذاری، نفرتی به جا می‌گذاری و می‌روی.
حتی به کودکیِ خودت هم رحم نکردی.
پایت بر قفسه‌ی سینه‌ام سنگینی می‌کند.
قلبت خالی‌ست از عشق.
همانند قلبِ پدرِ رها.
تو همیشه آرامش می‌خواستی.
مانند ساحلی کنار دریا.
نمی‌دانستی که گاهی، حتی در آرام‌ترین دریاها، سونامی نهفته است.
خاطرات من موجی‌ست که پیش از آمدنش، دریا را به عقب می‌کشد و تمامِ یک ذهن را در خود غرق می‌کند.
مرا دست‌کم گرفته بودی.
این‌ها را از دنیای شما یاد گرفتم.
اما اینجا، برخلاف دنیای شما، حرف اول را احساس می‌زند و حرف آخر را احترام.
اینجا خبری از انتقام نیست.
نه خشونت، نه خیانت، و نه حتی رقابت.
اینجا خدا ما را دوست دارد.
اینجا هستی با عدالت و مهربانی خود، نظم می‌دهد و هیچ بلای طبیعی، اختیاری بر سر ما ندارد.
اینجا هر موج، هر نفس، هر سکوت، حاملِ درس و حقیقت است.
هر آرامشی که می‌طلبی، نه غایب است و نه بیهوده؛
آرامش، خودِ درکِ عمیق زندگی‌ست، حتی وقتی که دریا سونامی می‌شود.

(من)
تو مرا فروختی. بی‌هیچ تردیدی. خودت را دادی و عشق را گرفتی. من خودِ تو بودم و هنوز نمی‌دانم چرا نفهمیدی. من از آینده آمدم، نه برای نجات، برای دیدن، برای فهمیدن، برای لمس حقیقتی که حتی خودت از آن گریخته‌ای.
اگر دنیا شیشه‌ای باشد، من دیدم چگونه شفافیتش ترک برداشت و چگونه کثیفی، آرام و بی‌صدا، روی آن نشست. چگونه نگاه‌ها و حرف‌ها و سکوت‌ها، هر کدام قطره‌ای از چرک را روی آن گذاشتند و هر قطره، بخشی از روشنایی را بلعید.
بارها خواستم دستمالی بردارم، نه برای معجزه، فقط برای پاک‌کردن، برای اینکه شاید دوباره بتوانم ببینم روشنایی را. اما زورم نرسید، نه به دنیا، نه به تو. هر بار که تلاش می‌کردم، می‌دیدم فاصله بین ما بیشتر می‌شود، دیوارهایی نامرئی، که نه با دست و نه با حرف می‌شد شکستشان.
تو گفتی من سیاهم، انسانی بیمار که نمی‌تواند انسانی بیمارتر را درمان کند. و شاید حق با تو بود، شاید تاریکی من به تاریکی تو جرأت داد، شاید همه‌ی تلاش‌هایم فقط تو را قوی‌تر کرد و من را خسته‌تر.
با این حال تلاش کردم. حتی وقتی می‌دانستم پایان از همان ابتدا نوشته شده است. حتی وقتی می‌دیدم هر کوشش مثل موجی به ساحل خالی می‌خورد و ناپدید می‌شود، حتی وقتی می‌دانستم هیچ دستمالی نمی‌تواند چرک را پاک کند، باز هم دستمال را برداشتم، باز هم تلاش کردم، شاید برای خودم، شاید برای خاطره‌ای که هنوز زنده بود، شاید برای چیزی که نمی‌توانستم نام بگذارم.
حالا این حس، مثل سایه‌ای قدیمی، همراه من راه می‌آید، سایه‌ای که نمی‌رود، سایه‌ای که در سکوت شب با من نجوا می‌کند، با من می‌خندد و با من گریه می‌کند. سایه‌ای که هر لحظه یادآور تلاش‌های بی‌ثمر است و هر لحظه تلنگری است که می‌گوید: هنوز زنده‌ای، هنوز هستی، هنوز می‌توانی حس کنی.
می‌بینم بی‌من خوشحال‌تری و این تنها حقیقتی‌ست که هنوز درد می‌کند، تنها حقیقتی که باقی مانده وقتی همه چیز دیگر رفته است. می‌روم، نه از روی غرور، از روی فهمیدن. می‌روم تا بدانم خودم چه می‌خواهم، می‌روم تا شاید نبودنم آخرین کاری باشد که درست انجام می‌دهم، می‌روم تا شاید خودم را از سایه‌ها آزاد کنم و شاید دوباره شفاف شوم.
خداحافظ، نیمه‌ی روشن من. می‌روم، اما هر قدم یاد تو را با خود دارد. هر نفس خاطره‌ای است و هر خاطره زخمی که با آن زندگی می‌کنم. من می‌روم، اما هنوز در سکوت، هنوز در بین خطوط نانوشته، هنوز در مکث‌هایی که هیچ کس نمی‌بیند، با تو هستم، و این شاید تنها کاری باشد که می‌توانم انجام دهم.

فصل چهارم به زودی.....

میعشقکتابجهانکودکی
۳
۰
محمد حسین زاده
محمد حسین زاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید