دروازههای پنهان ❌– پارت هفدهم (از زبان آریانا)
دروازهی سوم، مثل یه شکاف در آسمون بود. نه طلایی بود، نه نقرهای… سیاه، خالص و زنده.
وقتی جلوش ایستادم، حس کردم داره منو نگاه میکنه، مثل یه موجود زنده که منتظره بلعم کنه.
پیرمرد گفت:
«فقط کسی که شجاعت روبهرو شدن با خودش رو داره، میتونه ازش عبور کنه.»
نفس عمیقی کشیدم. به سوفیا نگاه کردم.
اون لبخند زد، هرچند چشمهاش پر از نگرانی بود.
«برگردونش، آریانا… ولی خودتو گم نکن.»
با شمشیر کیان در دست، وارد شدم.
نور اطرافم خاموش شد، صداها ناپدید شدن، و فقط تاریکی باقی موند.
قدمهام روی زمین خالی میپیچید، مثل اینکه روی هیچچیز راه میرفتم.
تا اینکه صدایی از پشت سرم اومد…
«دیر کردی.»
برگشتم.
و اونجا… خودم بودم.
اما نه همون دختری که میشناختم.
موهاش تیرهتر، چشماش سیاه، لبخندش سرد.
اون گفت:
«من تو نیستم… من اون قسمتیام که همیشه سعی کردی فراموشش کنی.»
دستش رو بالا آورد و موجی از سایه به سمتم فرستاد. با شمشیر جلوی خودم رو گرفتم، نور ضعیفی از تیغه بیرون زد.
اما اون فقط خندید.
«تو نمیتونی منو شکست بدی، چون من از خودت زاده شدم.»
نفسهام سنگین شد. هر ضربهش، ذهنم رو پر از شک میکرد —
«اگه کیان مرده باشه؟ اگه نجاتش فقط یه خیال باشه؟»
زانو زدم. ولی همون لحظه، سنگ گردنبندم شروع به درخشیدن کرد.
صدای کیان توی ذهنم پیچید:
«تو نور منی، آریانا. هیچ سایهای بدون نور معنا نداره.»
با فریادی از ته وجودم برخاستم، شمشیر رو بالا بردم و نور ازش بیرون زد. سایه فریاد کشید و محو شد، اما قبل از ناپدید شدن گفت:
«تو شاید منو شکست بدی، ولی بخشی از من همیشه درون تو باقی میمونه…»
سکوت برگشت.
وقتی چشمهامو باز کردم، در مقابل دروازهای تازه بودم —
روی اون فقط یه جمله حک شده بود:
«آخرین مسیر، مسیر عشق است.»
#رمان #رمان #رمان #داستان #نویسنده #کتاب