ویرگول
ورودثبت نام
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده> من زهرا سالاری‌ام، دختری که با دردها ساخت، با لبخند ادامه داد و از دل سختی‌ها نوشت. نویسنده‌ای از دل احساسات… زهرا سالاری، متولد ۱۳۸۷ ✨ برای رمان درخواستی به ایدی زیر پیام بدید salari1387zahra2025
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

رمان صدای سکوت🌙پارت چهل و پنجم به قلم زهرا سالاری✍️

پارت ۴۵🌙

صدای نفس‌های مرد، مثل وزیدن باد سرد توی اتاق پیچید. قلبم هنوز می‌زد، تندتر از قبل.

دستم رو روی دکمه‌ی قفل در فشار دادم، ولی دستم لرزید و نتونستم به درستی فشار بدم.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد و بعد با صدای خش‌خش کفش‌هاش، وارد اتاق شد.

چشمانم از ترس بسته شد. نفسم به سختی بالا می‌آمد. نمی‌خواستم این لحظه رو تجربه کنم.

– تو… چطور جرئت کردی؟

صدای مرد هنوز سرد و تهدیدآمیز بود، ولی حالا کم‌کم احساس می‌کردم که از فاصله‌ای نزدیک‌تر به من نگاه می‌کنه.

همچنان نتونستم تکون بخورم. گوشیم تو دستم لرزید و تصمیم گرفتم که صدای ضبط‌شده رو فعال کنم.

سریع شروع به ضبط کردم. حتی اگر یک لحظه هم می‌تونستم از این تهدید جان سالم به در ببرم، این مدرک می‌تونست به کارم بیاد.

ناگهان دستش رو روی شانه‌ام گذاشت. دست سردش مثل یخ به شونه‌ام چسبید.

حس کردم که بدنم منقبض شده و از درون می‌ترکونه.

– فکر می‌کنی از این به بعد می‌تونی بی‌دردسر بری؟

سکوت کردم، گویی کلمات از دهنم بیرون نمی‌آمد. همه چیز بهم ریخته بود.

صدای مرد به شدت نزدیک‌تر شد، تا حدی که حتی نفس‌های سنگینش رو احساس می‌کردم.

– فکر کردی به این راحتی از پس همه‌ی این‌ها برمیای؟

لحظه‌ای به عقب برگشتم و نگاهش کردم.

چشمانش تاریک و بی‌رحم بود. دلشوره‌ای عجیب از درونم می‌جوشید. دیگه هیچ راه برگشتی نبود.

اما در همون لحظه، صدای یک ضربه محکم از پشت در شنیدم.

مرد با عصبانیت سرش رو به طرف در چرخوند.

– تو چطور جرئت کردی؟

صدای سعید از پشت در به وضوح شنیده می‌شد. ضربه‌های پشت در ادامه پیدا کرد.

حس کردم که از جایی دور، صدای پاشنه‌ی کفش‌هاش که محکم به زمین می‌خورد می‌رسید. گویا مأمور هم آمده بود.

مرد سر جایش ایستاد و نفس عمیقی کشید.

– تو حالا خیلی بی‌خیالی، اما دفعه بعد دیگه نمی‌تونم کاری کنم.

و قبل از این که حتی بتونم تکون بخورم، به سرعت از اتاق بیرون رفت.

یک لحظه سکوت توی اتاق برقرار شد. هنوز ترس در دلم بود.

ولی این سکوت به من فرصتی داد که از سر جایش بلند بشم و درو قفل کنم.

دست‌هام هنوز می‌لرزید. شاید به دلیل ترس، شاید هم به دلیل حس وحشتناکی که از تهدیدهای مرد به وجود اومده بود.

دوباره به سمت گوشی‌ام برگشتم و صدای سعید رو از طریق ضبط‌شده گوش دادم.

دقیقاً همون لحظه‌ای که مرد به من نزدیک شد، سعید گفت:

– همونطور که گفتم، باید از هر لحظه و هر حرکتی مدارک دقیق جمع کنی.

صدای مأمور هم از داخل ضبط‌شده شنیده شد.

– ما همه چیز رو زیر نظر داریم، ولی باید به سرعت عمل کنی.

نفسم رو به سختی بیرون دادم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.

حالا دیگه هیچ راهی برای برگشت نبود

#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری

حالا دیگه هیچ راهی برای برگشت نبود.

رمان داستانسکوتصدای
۱
۰
زهرا سالاری نویسنده
زهرا سالاری نویسنده
> من زهرا سالاری‌ام، دختری که با دردها ساخت، با لبخند ادامه داد و از دل سختی‌ها نوشت. نویسنده‌ای از دل احساسات… زهرا سالاری، متولد ۱۳۸۷ ✨ برای رمان درخواستی به ایدی زیر پیام بدید salari1387zahra2025
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید