ساعت ۸:۱۵ صبح بود. من در آشپزخانهی کوچکم نشسته بودم، با یک فنجان قهوه و پاکتی که هفتهها منتظرش بودم. سه ماه پیش، بعد از شنیدن داستان دوستم که با آزمایش ژنتیک فهمیده بود مستعد سرطان پستان است و توانسته بود با تغییر سبک زندگیاش، خطر را کاهش دهد، تصمیم گرفتم من هم این آزمایش را انجام دهم.
"شاید بیخود نگرانم"، با خودم فکر میکردم. "شاید این فقط هدر دادن پول است." اما حقیقت این بود که من همیشه با سایهی تاریک بیماریهای خانوادگیمان زندگی کرده بودم. پدربزرگ و دو عمویم در اوایل دههی ۶۰ سالگی از حملهی قلبی فوت کرده بودند. مادرم و خالهام هر دو دیابت نوع ۲ داشتند. و خواهر بزرگترم، دو سال پیش تشخیص سرطان روده گرفته بود.
دستهایم میلرزید وقتی پاکت را باز کردم.
آنچه DNA من گفت
گزارش ۲۵ صفحهای بود، پر از نمودار، درصد و اصطلاحات علمی. اما خلاصهاش را در صفحهی اول نوشته بودند:
خطر بالا (۶۸٪ بیش از میانگین جمعیت): بیماری قلبی، به خصوص با توجه به واریانتهای خاص در ژنهای APOB و PCSK9
خطر متوسط (۴۰٪ بیش از میانگین): دیابت نوع ۲
خطر کم (تقریباً مشابه جمعیت عمومی): انواع شایع سرطان، آلزایمر، پارکینسون
سپس بخش دیگری با عنوان "واکنشهای دارویی و تغذیهای" که نشان میداد:
حساسیت بالا به کافئین
متابولیسم کند داروهای استاتین (برای کلسترول)
نیاز افزایشیافته به ویتامین D و B12
پاسخ مطلوب به رژیم غذایی کمکربوهیدرات برای کنترل وزن
فنجان قهوهام سرد شده بود. به نمودار قرمز رنگی که خطر بیماری قلبی من را نشان میداد خیره شدم. ۶۸٪ بیشتر از میانگین. عددی که انگار حکم آیندهام را صادر کرده بود.
ساعتهای بعد: بین ترس و قدرت
تا ظهر، در اینترنت غرق شده بودم. دربارهی ژنهای APOB و PCSK9 میخواندم. دربارهی دیابت نوع ۲ و راههای پیشگیری. دربارهی معنی واقعی این اعداد و درصدها.
به صفحات انجمنهای آنلاین سر زدم، جایی که افرادی مثل من تجربیاتشان را به اشتراک میگذاشتند. برخی میگفتند این نتایج زندگیشان را نجات داده، برخی میگفتند فقط باعث استرس و وسواس شده. و برخی میگفتند که این نتایج را کاملاً نادیده گرفته و به زندگی عادیشان ادامه دادهاند.
اما من نمیتوانستم نادیده بگیرم. قهرمان زندگیام، مادربزرگم، همیشه میگفت: "دانش، قدرت است." و حالا من دانشی داشتم که نمیتوانستم وانمود کنم وجود ندارد.
جادهی دوراهی: انکار یا تغییر؟
شب روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم. میتوانستم دو مسیر متفاوت را تصور کنم:
مسیر اول: همه چیز را فراموش کنم. به خودم بگویم اینها فقط احتمال است، نه قطعیت. به زندگیام مثل قبل ادامه دهم. گاهی ورزش کنم، گاهی فستفود بخورم، استرس کار را با قهوهی زیاد مدیریت کنم. و شاید ۲۰ سال بعد، در ۵۰ سالگی، با درد در قفسهی سینه به بیمارستان بروم و به خودم لعنت بفرستم که چرا به هشدارها توجه نکردم.
مسیر دوم: قبول کنم که من کارتهای خوبی در زندگی نگرفتهام، اما میتوانم با آنها بازی خوبی انجام دهم. قدرت انتخاب دارم. شاید نتوانم ژنهایم را تغییر دهم، اما میتوانم تصمیم بگیرم که با آنها چه کنم.
آن شب، تصمیم گرفتم مسیر دوم را انتخاب کنم.
قدم اول: طرح نقشهی جدید زندگی
صبح روز بعد، با یک دفترچهی جدید و یک تصمیم قاطع از خواب بیدار شدم. نقشهی زندگیام را مجدداً طراحی کردم، این بار با توجه به نقشهی DNAام:
۱. تغذیه: با توجه به پاسخ مطلوب بدنم به رژیم کمکربوهیدرات، تصمیم گرفتم قند و آرد سفید را محدود کنم. به جای آن، پروتئین بیشتر، سبزیجات و چربیهای سالم مانند آووکادو و روغن زیتون اضافه کردم.
۲. ورزش: برنامهریزی کردم هفتهای حداقل ۱۵۰ دقیقه فعالیت هوازی متوسط (پیادهروی سریع، شنا، دوچرخهسواری) و دو جلسه تمرین قدرتی داشته باشم.
۳. استرس: مدیتیشن روزانه ۱۰ دقیقهای را به برنامهام اضافه کردم. همچنین، مصرف کافئین را (که برای من خطرناکتر از بقیه بود) به یک فنجان در روز محدود کردم.
۴. خواب: ۸ ساعت خواب منظم، بدون گوشی و لپتاپ در اتاق خواب.
۵. مکملها: با توجه به نیاز بیشتر به ویتامین D و B12، این مکملها را به برنامهام اضافه کردم (البته بعد از مشورت با پزشک).
۶. چکاپ منظم: برنامهریزی کردم هر ۶ ماه یک بار آزمایشهای مربوط به قلب و قند خون را انجام دهم.
اینها تغییرات بزرگی بودند، اما من مصمم بودم.
سه ماه بعد: اولین نشانههای تغییر
روز اولی که برنامهی جدیدم را شروع کردم، فقط توانستم ۱۵ دقیقه پیادهروی کنم قبل از اینکه خسته شوم. دو ماه بعد، یک ساعت پیادهروی تند برایم آسان شده بود. سه ماه بعد، اولین دوی ۵ کیلومتری زندگیام را تمام کردم.
وزنم ۸ کیلو کم شده بود. انرژیام دو برابر شده بود. حتی مشکل خواب مزمنم که سالها با آن دست و پنجه نرم میکردم، بهتر شده بود.
اما مهمتر از همه، آزمایش خونم بود:
کلسترول LDL (بد): کاهش ۲۵٪
قند خون ناشتا: از مرز پیشدیابت به محدودهی نرمال
فشار خون: از ۱۴۰/۹۰ به ۱۱۵/۷۵
دکترم با تعجب به نتایج نگاه کرد و گفت: "نمیدانم چه کار کردهای، ولی ادامه بده."
ادامه داستان: نامهی سرگشاده به آینده
و حالا، یک سال بعد، میخواهم به خودم در آینده بنویسم. به خودی که شاید این نامه را پنج سال دیگر، ده سال دیگر یا حتی بیست سال دیگر میخواند.
درسهایی که از ژنهایم یاد گرفتم
عزیزم، اگر این نامه را میخوانی، میخواهم بدانی که آن روز، روزی که پاکت سفید را باز کردم، سختترین و در عین حال ارزشمندترین روز زندگیام بود. آن روز فهمیدم که:
۱. سرنوشت بیولوژیکی ما قطعی نیست: ژنها فقط احتمالات را نشان میدهند، نه قطعیتها را. ما قدرت داریم که با انتخابهایمان، روی این احتمالات تأثیر بگذاریم.
۲. دانستن دردناک است، اما ندانستن دردناکتر است: گاهی حقیقت تلخ است، اما همین حقیقت میتواند زندگیات را نجات دهد.
۳. تغییر، آهسته اما پایدار است: هیچ معجزهای در کار نیست. تغییرات کوچک روزانه، در طول زمان، به نتایج بزرگ میرسند.
چالشهایی که هرگز انتظارش را نداشتم
البته، همه چیز هم آسان نبود. در این مسیر یکساله، چالشهای زیادی داشتم:
وسوسههای مداوم: روزهایی بود که دلم میخواست همهچیز را کنار بگذارم و یک کیک شکلاتی بزرگ بخورم. روزهایی بود که از خواب بیدار میشدم و حس میکردم دیگر نمیتوانم ادامه دهم.
نگاههای دیگران: "چرا اینقدر وسواس داری؟" "یک بار خوردن ضرری ندارد." "زندگی کوتاه است، لذت ببر." اینها جملاتی بود که بارها و بارها از دوستان و خانوادهام شنیدم. توضیح دادن دلیل تغییراتم برای آنها گاهی سختتر از خود تغییرات بود.
لحظات شک و تردید: گاهی، در تاریکی شب، از خودم میپرسیدم: "اگر همهی این تلاشها بیفایده باشد چه؟ اگر قرار است قلبم در ۵۰ سالگی از کار بیفتد، چه فرقی میکند چه میخورم یا چقدر ورزش میکنم؟"
دوستان جدید در مسیر جدید
اما در این مسیر، چیزهای ارزشمندی هم به دست آوردم که انتظارش را نداشتم.
در کلاس یوگا با "نسرین" آشنا شدم، زنی که در ۴۵ سالگی تشخیص سرطان پستان گرفته بود و حالا، پنج سال بعد، سالمتر از همیشه بود. او به من یاد داد چطور با بدنم ارتباط برقرار کنم و به نشانههایش گوش دهم.
در گروه دوندگان صبحگاهی پارک، با "امید" آشنا شدم، مردی ۶۰ ساله که سه حملهی قلبی را پشت سر گذاشته بود و حالا برای ماراتن تمرین میکرد. او به من یاد داد که هیچوقت برای شروع دوباره دیر نیست.
حتی یک انجمن آنلاین از افرادی مثل خودم پیدا کردم، کسانی که نتایج ژنتیکی مشابهی داشتند و داشتند با تغییرات سبک زندگی، سرنوشت بیولوژیکیشان را تغییر میدادند. ما هر هفته تجربیات، دستورات غذایی و حتی لحظات سختمان را با هم به اشتراک میگذاشتیم.
هدیهای غیرمنتظره: ارتباط عمیقتر با خودم
شاید عجیبترین هدیهی این سال، ارتباط عمیقتری بود که با خودم پیدا کردم. قبلاً، بدنم را فقط وسیلهای میدیدم که مرا از نقطهی A به نقطهی B میبرد. اما حالا، به آن احترام میگذارم. به نشانههایش گوش میدهم. میدانم چه غذاهایی انرژیام را بالا میبرند و چه غذاهایی باعث میشوند احساس خستگی کنم.
حالا میدانم که خواب کافی چقدر روی خلقوخویم تأثیر میگذارد. میدانم که ۱۰ دقیقه مدیتیشن صبحگاهی میتواند تمام روزم را تغییر دهد.
این آگاهی، این ارتباط با خودم، چیزی است که هیچوقت فکر نمیکردم با یک آزمایش ژنتیک به دست بیاورم.
ترسهایی که هنوز با من هستند
با این همه، نمیخواهم وانمود کنم که همه چیز کاملاً حل شده است. هنوز ترسهایی دارم:
ترس از اینکه، علیرغم همهی این تلاشها، ژنهایم قویتر از ارادهام باشند. ترس از اینکه روزی خسته شوم و همه چیز را رها کنم. ترس از اینکه شاید خیلی دیر شروع کرده باشم.
اما میدانم که زندگی با ترس، بخشی از انسان بودن است. مهم این است که اجازه ندهیم این ترسها ما را فلج کنند.
نامه به خودم، پنج سال بعد
و حالا، میخواهم به خودم در پنج سال آینده بنویسم:
عزیزِ من،
امیدوارم که هنوز در مسیری که شروع کردهای، قدم بر میداری. امیدوارم که هنوز به بدنت احترام میگذاری و به نشانههایش گوش میدهی. امیدوارم که هنوز هر روز صبح بیدار میشوی و قبل از هر چیز، به خودت یادآوری میکنی که تو، و فقط تو، نویسندهی داستان زندگیات هستی.
اما اگر در این مسیر لغزیدهای، اگر روزهایی بودهاند که همه چیز را رها کردهای، بدان که اشکالی ندارد. ما انسانیم، نه ماشین. گاهی اشتباه میکنیم، گاهی خسته میشویم. مهم این است که دوباره بلند شویم و ادامه دهیم.
و بیش از هر چیز، امیدوارم که یادت باشد: ژنهای ما ممکن است کارتهایی باشند که در بازی زندگی به ما داده شدهاند، اما ما تصمیم میگیریم که چگونه با آنها بازی کنیم.
با عشق، خودِ امروزت
پایان یا آغاز؟
یک سال از آن روز سرنوشتساز میگذرد. روزی که فهمیدم ژنهایم خطرناکتر از آنچه فکر میکردم هستند. اما این روز، پایان داستان نبود؛ آغاز داستانی نو بود.