
صد سال بود که اینکار را نکرده بودم. نه، صادقانه اقرار کنم، هرگز چنین خبط و خطایی مرتکب نشده بودم. منظورم عاشق شدن نیست. منظورم بیش از اندازه عاشق شدن است. آنقدر زیاد و دیوانهوار عاشق شدن که بخواهی کلاغ مذکور هر بلایی بخواهد سرت بیاورد!
ابدا پیشبینی نمیکردم کار به اینجا برسد. به این راه خراب و کثیف و باریک که استخوانهای دنده آدمیزاد را درسته بیرون بکشد و از آن قفسی شبهِ تابوت بسازد؛ آنهم به حدی مجلل که هر اشرافزاده تنهایی بخواهد یک شب، حتی تنها یک شب در آن بتمرکد.
نقل میکردم..
میتوانم به کیفیت پوچی عظیم خدایی که میپرستیدمش سوگند یاد کنم حتی شیطان در مقابل جنونی که از بابت عشق آن کلاغ به گلویم که هیچ، به کل وجودم پوشالیام غل و زنجیر آویخته بود، روی زانو میچرخید. قسم میخورم که چنین بود.
بله. با اندوه بیپایانی این جمله را یادداشت میکنم:
«ما عاشقانه یکدیگر را بوسیدیم.»
و این ابتدا در اولین گام، به خواست و ارادهی من بود.
ما عاشقانه یکدیگر را بوسیدیم و او در نخستین حرکت منقارش، نیمهی راست لب بالاییام را خورد. نه! ابدا خیال نکنید که شرارت و تهدیدی از جانب معشوق، جانم را به وادی خطر کشانده بود. نه! همهاش را خودم تمنا کردم. از اعماق جانم.
میدیدم که چطور با دیدن خون برآمده از پارگی لبم چشمان شیشهای زیبایش غرق اشک میشد اما نمیتوانستم بر غرور و خودخواهی ابلهانهام چیره شوم و دوباره و دوباره و دوباره از او نخواهم که به بوسیدنم ادامه دهد.
دومین مرتبه، عمیق و طولانیتر بود. همان معجزهای که میتوانست از زندگی ددمنشانهی دنیوی خلاصم کند. تمام دهانم را بلعید و زبانم البته. میدانست بدون ابراز کلماتی از الفبای انسانی نیز میتواند صدایم را بشنود. او که با کلمات بیرونیام طرف نبود. حداقل نه با کلمات و جملات بیسر و تهی که همه روزه زرت و زرت برای راضی نگه داشتن این خلق بیسر و پا و پر، قی میکردم توی صورتشان.
سر آخر با قلبم و چشمانم، هر آنچه که میتوانستم از نگاهم ترجمه و روی دانه به دانهی پرهای سیاه و سحرآمیز او بجا بگذارم؛ گفتم:« دوستت دارم..»
مجال نداد ادامهاش را بگویم، با شتابی فوقالعاده شدید و کیهانی، به صورتم حملهور شد و اینبار چشمهایم. یکی پس از دیگری از حدقه بیرونشان آورد و پس از پرتابی ماهرانه در هوا و جهشی تماشایی (ایمان دارم تماشایی. چون بوضوح نفیر نالهی باد به زیر شلاق بالهایش را میشنیدم)؛ با تنها یک یا دو حرکت، بلعیدشان.
حواسم به خطا نبود. عشق آن کلاغ، نه شبیه که بلاشک با مرگ برابری میکرد.
با دستانم و هر جایم که وظیفه درک و لمس چیزها را داشت تا آنجا که توان داشتم، نوازشش کردم. توی آغوشم بود. گرم و ایمن. نجوایی به سان گریهی کودکان سر داد؛ شاید هم داشت آواز میخواند یا مرثیهسرایی میکرد... راستش را بخواهید دیگر قادر نبودم درست تشخیص دهم، چون پیش از این، از او خواهش نمودم باری دیگر ببوسدم و او یکی از گوشهایم را جدا کرده بود.
تا دیر نشده میبایست کاری میکردم. گفتم روز کذایی.. احتمالا یادتان باشد. با اینحال قبل از مرگ آن پیری و رسیدگی به وصایای متوفی، اسلحه پیش من بود. نه، عمرا که دزدیده بودمش، نه! خیال داشتم بعد از اتمام کار، وصیت کنم برش گردانند به مالک اصلیش که (شور یا خوش)بختانه، مالک اصلی پیش از این حرفها ریق را سر کشیده بود.
بگذریم. بله... اسلحه پیش من بود و در حقیقت نیتم از آمدن به این پارک سوت و کور هم عملی کردن خواستهام بود؛ منتها هیچ فکر نمیکردم آدم بتواند حتی در ساعات پایانی عمرش هم عاشق بشود. ای که خشکی شانس..
نمیتوانستم زمزمه کنم ولی شک نداشتم او شنید که توی قلبم گفتم این کار را برای او میکنم، با اینکه از قبل برنامهاش را برای خودم ریخته بودم. حالا، در پایان این روز کذایی، این کار را فقط و فقط برای او میکنم و از او میخواهم با تنم، آنگونه که تمایل دارد برای ادامهی زندگی، لانهای بسازد گرم و راحت، آنقدر راحت و شایسته که سزاوار شکوه و تیرگیاش باشد.
او نیز بلافاصله کندن و بلعیدنم را از سر گرفت.
خب دیگر وقتش رسیده بود. اسلحه را از جیب کتم بیرون کشیده و تا فشنگ چهارم، توی مخم، درست وسط جمجمهام، خالیش کردم.
بنگ. بنگ. بنگ..و بنگ.
نقل