ویرگول
ورودثبت نام
سای‌مان
سای‌مانزندانی ابدی تراژدی.
سای‌مان
سای‌مان
خواندن ۳ دقیقه·۱۹ روز پیش

معشوق من: کلاغ / اپیزود یک

شاید باور نکنید اما معشوقه‌ی دوران جوانی‌ام، وقتی حدود بیست سال سن داشتم و هر چه در هستی وجود داشت دور سرم بگونه‌ای صوفی‌وار می‌چرخید؛ کلاغی بود در هیبت زاغ. یعنی سر تا پا از سیاهی برق میزد ولی نمی‌خواهم باور کنم که زاغ بود_شک ندارم که کلاغ بود.

تمایز چندانی به نسبت همنوعان حیوانی خود نمی‌کرد. تنها تفاوتش با باقی کلاغ‌ها در قدرت تأمل و گوش دادن بود. من که اینطور فکر می‌کنم.

اولین ملاقات‌مان به عصری کذایی در پائیز برمی‌گردد. اواسط پائیز بود. پائیز هم فقط ماه میانی‌اش به لعنت خدا می‌ارزد. باقیش یا شکل مرده‌ای از زمستان است، یا شکل مرده و ناخوشایندی از تابستان_با گرد و غبار اضافی.

بله، نقل می‌کردم. عصری کذایی و اندوهبار.

از خاکسپاری پدربزرگم باز می‌گشتم که تصمیم گرفتم راهم را از باقی سوا و گشتی در پارک مرکزی شهر مادری مزخرفم بزنم.

گفتم کذایی. در حقیقت، کذایی نه از بابت اندوه و سوگواری‌ای که بر قلبم سنگینی میکرد_بخواهم زور بزنم و صداقت بخرج دهم، هیچ‌گونه سوگواری‌ای بابت مرگ آن پیر خرفت هاف هافو روی قلبم سنگینی نمی‌کرد؛ تنها یک چیز روزم را کذایی کرده بود و آنهم این بود که از پچ پچه‌های زنانه‌ی وسط مراسم خاکسپاری بگوشم رسید پیری ظاهراً هیچ تفی بهم نبخشیده! حتی اسلحه پیزوری زنگ‌زده‌اش را هم برای پسر‌دایی ارشدم ارث گذاشته که از قرار معلوم بناست در آینده دغل‌بازی حرفه‌ای_چه بسا فروشنده‌ی مخدر و یا یا یا_البته همه این‌ها حدس و گمان است؛ ولی خب، من معمولا درست حدس و گمان میزنم_از آب درآید و کذایی که هیچ! عصری بود به غمگینی آخرین عصر زندگیم.

طی کردن مسیر برای رسیدن به مقصد نهایی، خلاف باقی روزها، آرام و قرارِ هلاک شده توی سرم را به سرم بازنگرداند. دلم می‌خواست وقتی رسیدم پارک و روی نیمکت، در موقعیتی مناسب مستقر شدم، بنا را بگذارم به داد و بیداد و عالم و آدم را شریک احوالات ناخوشایندم کنم؛ اما طبق معمول، اینکار را نکردم. ترسوتر از این حرف‌ها بودم. بزن بهادری را فقط توی سرم، محدود به حریم سرخ‌رنگِ خصوصی گرداگرد افکارم داشتم. و نه بیشتر.

برخلاف تصور، نیمکت به سختی پیدا نشد. نمی‌دانم چرا ولی پارک خالی بود. خالیِ خالی مثل مخزن عواطفم (بغیر از خشم البته.)

نمی‌خواستم طور خاصی بنظر برسم در حقیقت، اصلا متوجه نبودم اولین نیمکتی که به چشمم آویخت، به هیچ عنوان قابل نشستن نبود. انبوه برگ‌های رو و زیر محل نشستن هم مانعم نشد و نه حتی کج و شکسته بودن یکی از پایه‌های آن که موجب شده بود نقش تقلیدی احمقانه‌ای از الاکلنگ را ایفا کند. هر چه بود، نشستم. پاها تا حد ممکن باز و دست‌ها توی جیب کتم و خم_خم روی زانوهام، مثل کسیکه بخواهد در ملأ عام زار بزند اما نخواهد توجهی را بخود جلب کند. تنها کاری بود که خوب از پسش بر می‌آمدم_جلب توجه نکردن. چون اصولاً سر تا پا پر از خصایصی بودم که حس انزجار آدم‌ها را از فواصل قابل‌توجه نیز فعال میکرد.

منفور بودن گهگاه رضایت‌بخش می‌شود_وقت‌هایی که یقین پیدا کنی دنیای بیرونی از شاش سگ کم‌اهمیت‌تر است.

بزرگسال رشد نیافته و نابالغ درونم نجوا میکرد فقط سیگار کم داری و جلوه‌های کلیشه‌ای بصری قاب غم‌انگیزی که من در نقطه‌ی طلایی‌اش تمرکیده بودم هم با سری در نوسان، تأئید می‌کردند.

بلند کردن نشیمنگاهم آنقدر دشوار بنظر می‌رسید که بلند کردن لنگر کشتیِ باری با یک دست، ولی خب... دست‌ها بزور روی زانو و تمنای برخاستن از من و عدم همکاری از لگن خسته‌ام. در همین حیص و بیص، تلاش برای بار دوم، نهایتا کارساز جلوه کرد اما همه‌چیز از همان نقطه بهم ریخت.

گردنم بالا آمد و سیاهی موهام با سیاهی اغراق آمیز البسه‌ی زن پیش رو جابجا شد. یعنی اگر کسی از دور نگاهش به ما می‌افتاد، مردی بی‌سر می‌دید و زنی سیاهپوش. هویت مرد نیز در گروِ یقه‌ی پیراهن سفید زیر کتش بود که اگر نبود، کسی_هرگز نمی‌توانست تشخیص دهد آن زن، دو نفر است.

ادبیاتداستانداستان کوتاهکلاغ
۱۳
۰
سای‌مان
سای‌مان
زندانی ابدی تراژدی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید