خسته شدم از چهارچوب های مسخره اطرافم خیلی مسخرست که کلا باید کارهای مشخصی رو انجام بدم از این روتینی که صبح پاشم و با کلافگی به روز ادامه بدم هم خسته شدم مشکل به این سادگیا نیست دیگه کل این دنیا به درد نمیخوره
این حس پوچی که داره ذره ذره وجودمو فرا میگیره هیچ وقت قرار نیست نابود بشه نه تا وقتی که منو کاملا مثل یه جنازه سرد و بی روح کرده باشه
تنها راهی که شاید کمی باعث تفاوت در زندگیم بشه همین نوشتنه این که احساسات و افکارم رو بیارم روی کاغذ .
خب نمیخواستم هیچ وقت این نوشته ها رو به اشتراک بذارم ولی گفتم شاید به اشتراک گذاشتن افکارم کمی باعث بشه که وجودم کمی بتونه نفس بکشه چون به قدری این حرف ها سد راه نفش کشیدنش شده که ممکن است باعث سرنگونیش بشه و از این هم خیالم راحته که قرار نیست کسی اینا رو بخونه و بزودی توسط خودم هم فراموش میشن چه برسه به بقیه ...
بار ها به این فکر کردم که چجوری از شر حس پوچی خلاص بشم اما هیچ نتیجه ای نداره خب ذهنم انگار ازش یه شخصیت کت و شلوار به تنی ساخته که در عین جذابیت مثل یه کابوسه و هر لحظه احساس میکنم اون هست و هیچوقت رهام نمیکنه حتی حین نوشتن و حتی وقتی که ناراحتم احساس میکنم داره منو در آغوش میکشه و دوباره حس سرد شدن و بهم میده .
ولی خب دیگه داره زیادی روم تاثیر میذاره و خودم هم میدونم که داره از احساساتم کم میکنه مثلا دیگه اون حسی که وقتی بهار فرا میرسه برم بیرون و از دیدن شکوفه های درخت ها لذت ببرم بلکه شبانه روز در اتاق زیر پتو هستم و یا سرم تو گوشیم یا تو کتاب و یا توی دفتر در حال نوشتن ...
اما قدیم این طور نبود بلکه با بیرون رفتن نقاشی کردن فیلم دیدن و غذا درست کردن اوقات فراغتم رو پر می کردم .
امیدوارم هیچ وقت اون حس پوچی با اون کت شلوار مسخره و زیباش سراغتون نیاد و نتونه شما رو فریب بده و وجودتونو فرا بگیره راستی اسمش هم Absurd هستش فعلا خداحافظ.

داحافظ.