
زیاد اهلش نبودم. خانهی آخرش هر از گاهی اگر از گوگل نقد فیلم و کتابی خواسته و او هم پرتم کرده باشد توی این سایت. ولی حالا مدتی است آن چیزی که روز و شب مغزم را رها نمیکند، هی دم گوشم هم میخواند تا اینجا برای خودم صفحهای بسازم. مهم نیست برایش اینجا نه کسی هست بخواند و نه میشود طوری نوشت تا اگر کسی خواند بفهمد. مهم نیست که من به احدی نخواهم گفت از این نوشتهها و از این صفحه. هرچه گفتم وبلاگ و آن پوشهی توی سوراخ هفتم لبتاپ که هست؛ خب همانجاها هر چرتی را خواستم سرهم میکنم تا بکشم آتشم را. تا خنک شوم. ول نکرد. آنقدر ابلیسوار دم گوشم خواند تا رامم کرد و آلودهی ویرگول شدم.
ساعت سه و سیزده دقیقهی نیمهشب است. آدمها توی اینستاگرام هم با فلان تعداد کا دنبالکننده، خودشان را اینقدر مفت نمیدهند دست قلم و صفحهکلید چه برسد به جایی که تو حتا یک دنبالکننده هم نداشته باشی.
چه مرگم شده که آمدهام اینجا و دارم خزعبل پشت هم قطار میکنم؟ نمیدانم. یعنی میدانم، نمیخواهم به روی خودم بیاورم. نمیخواهم تا بیش از این سر باز کند این دملی که من را کشاند اینجا.
حالا کمی آرامترم. همین چند کلمهی به ظاهر بیخاصیت و گنگ بار بزرگی از شانهام به زمین هل داد.