
گاهی که دلم تنگ میشود لب رودی مینشینم و انعکاس ترا تصور میکنم که چقدر ارام و صیقل به چشمانم خیره شدیسپس به بالای سر مینگرم جایی که پر از شب است و نور ماه تنها دلخوشیم بر تاریکی وجودم میتابد و مرا دلتنگ ترمیسازد البته که چمن و سبزی زیر پاهایم گواهی امیدند اما با پروانه هایی که دیگر نیستند چه کنم اه ای اوفولیامهربانم امشب نیز همانند تمام نکبت های ایامم میگذرد و تنها داغی بر دلم میماند داغ نرسیدن اه ای برگ های سبزای کرم های شبتاب ای گهواره زمین که مرا چون کودکی در خود تاب میدهی آه که گام هایم دیگر توان رسیدن ندارنددر جاده ای گرفتارم که پر از مه است اما باز طراوت و خنکی از ان میبارد باز سبز و زیباست بگذار بدومم اما چهسود آه ای اوفیلیا بگذار آخرین دیدار ما زیر شفق های سبز شمالی باشد روی یخی جدا شده که ما را تا ابد ازمردمان دور کند به تو قول میدهم تا آخر عمر روی این نقطه تنها ،اواز بخوانم و شعر بگویم قول میدهم نگذارم سردتشود ترا در اغوشم گرم میکنم نمیگذارم ذره ای برنجی فقط بگذار فقط بگذار