
از کنار درختان سرو که باد پیچان در سور آمدنت رقص کناند به سوی خوشه های طلائی گندم میدوم تا که شاید در میان صدای سوسویشان ارام گیرم ، در این دشت بکر فکر آزاد تر و روح رخشان تر است گویی اینجا کیلومترها از مرگ دور است ، گاهی که صدای تیزتایر ماشینی روی اسفالت مرا به خود می اورد بر میخیزم و بیمناک مینگرم شاید تو باشی که اگر بودی سریع بروم و کتم را از داخل خانهای که با باد ساخته ام بیاورم و بدهم مادرم آن را اتو کشد سپس از درون گلدان خاک شاخه گلی بیرون ارم و به سوی تو دویدن گیرم اماحیف دشت من خیلی از شهر دور است یقینا گذر تو به اینجا ها نمی افتد ، صبح ها که با لالایی بلبل ها بر میخزیم پیچش برگ ها درمیان باد مرا به یاد رقص من و تو می اندازد سپس به پیرمرد روستایی مینگرم که با الاغ خود در میان طبیعت بکر طلائی گم میشود واثری از آن نمی ماند ، میدانی به چه چیز فکر میکنم پیرمرد بیچاره چقدر تنهاست تنها همدمش همان الاغ است که آن هم حرفی برایگفتن ندارد نمیدانم او به چه امیدی لالایی بلبل را گوش میدهد شاید برای او فقط کلاغ ها میخوانند و بلبل ها ساکتند و چهچه اشان رابرای من گذاشته اند نمیدانم در این دشت خنک کجا باید پناه ببرم که از شر توفان در امان باشم نمیگویم باد بد است ها ولی وقتی توفانمیشود دیگر خوب نیست گاهی تحمل رنج های این دشت برایم طاقت فرساست ،باید با گله گوسفندان مبارزه کنم انها از دور زیبا وقشنگند اما وقتی به دشت من هجوم می آورند تمام چمن ها و سبزی های دشتم را می ربایند واگر حواسم نباید خوشه های گندم را هم ،میدانی اینجا گاهی شب هایش ترسناک میشود هجوم دوباره باد مرا می ازاراند و عذابم میده نه اینکه بد باشد ها نه اتفاقا ستاره ها وصدای جیرجیرک ها طنین زیباییست اما باد که زیاد شود دیگر بد است اما من خیالم راحت است روزی چراغ دشت من نیز با تمامتاریکی هایش روشن میشود وتو میآیی حتی اگر همانند آن پیرمرد شده باشم .