ویرگول
ورودثبت نام
رضا پرتو
رضا پرتوعلاقه مند به ادبیات، تاریخ و نقد ادبی
رضا پرتو
رضا پرتو
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

بینوایان؛ کشیش قهرمان پرور

بینوایان یکی از عجیب ترین داستان هایی است که به دست بشر نوشته شده. اثری شگفتی ساز، دوران ساز و ماندگار. 'ژان والژان" شخصیت اصلی این داستان، به نحو غریبی با طرح رمان، هم هم‌خوانی دارد و هم ندارد، هم به خوبی در متن قرار می‌گیرد و هم نسبت درستی با آن برقرار نمی‌کند. گویی شخصیت ژان والژان از متن بینوایان بزرگتر است. او برای رویدادهای تاریخی ساخته شده.

بینوایان شاهکار سبک رمانتیسم است. داستان آن در اواخر قرن هجدهم میلادی و اوايل قرن ۱۹ فرانسه، زمانه ای پر آشوب، می‌گذرد. طرح داستان تقریبا برای همه آشناست. ماجرای جوان فقیری به نام ژان والژان که به خاطر دزدی چند قرص نان به زندان می‌افتد و تا پایان عمر زندگیش تحت تأثیر همین دزدی است.

بعید به نظر می‌رسد چنین کاراکتر بزرگی در تاریخ ادبیات پ، خلاف بالایش دزدی چند قرص نان یا چند شمعدانی کلیسا باشد. به هر حال او هم به متن جان می‌بخشد هم فراتر از آن است.

چیزی که این داستان را عجیب می‌کند مسیر زندگی ژان والژان است.

ویکتور هوگو با جابه جایی شخصیت ها در راه های مختلف خصلت دراماتیک جالبی به داستان داده است.

والژان بعد از دزدی شمعدانی ها و بعدا بخشیده شدن توسط اسقف، آدم دیگری می‌شود مسیر زندگیش تغییر می‌کند. اگر زندگی شامل دو مسیر خوبی و بدی باشد، والژان می‌آید بین آدم خوب ها. او از اول هم علی رغم میل باطنی اش و به دلیل گرسنگی خانواده اش دزدی میکند و بی گناه به زندان میافتد. ولی رفتار ژاور در زندان با او روحش را از کینه و نفرت نسبت به دیگران پر میکند. ۱۹ سال زندان از او آدم دیگری میسازد. ولی کشیش می‌گوید: آدمی را که خدا خوب آفریده با رفتار دیگران بد نمیشود، همیشه بارقه امیدی هست که شیطان نمی‌تواند آن را خاموش کند. من روحت را برای خداوند خریدم و از او می‌خواهد از راه راست منحرف نشود.

شاید رمانتیسم هم مثل اگزیستانسیالیسم روی سرنوشت و اراده انسان شرط بندی می‌کند. در فیلم دلیجان، رینگو یا جان وین روی تحول شخصیت دالاس شرط بندی می‌کند و شرط را هم میبرد. دالاس متحول می‌شود. اینجا هم اسقف روی ژان والژان شرط بندی می‌کند و شرط را می‌برد. ژان والژان تا آخر عمر انسان درستکاری باقی میماند. اما در اینجا یک نفر هم بازنده شرط بندی اسقف است ژاور. بازرس ژاور بعد از فرار والژان همچنان در مسیر دیگری به دنبال او می‌گردد. جایی به افسر پلیس می‌گوید: ژان والژان به پاریس آمده است. مافوقش می‌گوید: فکر میکنی میتوانی او را پیدا کنی. ژاور می‌گوید: اگر به پاریس آمده باشد بله. از نظر ژاور پاریس جای انسان های بد است و او می‌تواند در میان بدها ژان والژان را پیدا کند. این جهل مرکب ژاور زیباست. نمی‌داند که اسقف مسیر زندگی ژان والژان را تغییر داده. گیج می‌شود چرا او را بین آدم خوب ها پیدا می‌کند. مثل وقتی که ژان والژان شهردار شده و همه از او به خوبی یاد میکنند. یا چرا وقتی بین بدها پیدایش می‌کند باز هم انسان خوبیست. مثل وقتی که بین شورشی ها ژاور ژان والژان را می‌بیند و ژان والژان جانش را نجات می‌دهد. قبلا والژان تهدید کرده بود روزی ژاور را خواهد کشت. ژاور آنقدر گیج می‌شود که در پایان داستان خودکشی می‌کند.

ادبیاتبینوایانداستانویکتور هوگو
۴
۰
رضا پرتو
رضا پرتو
علاقه مند به ادبیات، تاریخ و نقد ادبی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید