این قسمتی از رمان تنگسیر صادق چوبک است که در آن شاگرد مغازه ای به نام اسمعیل نادانسته وارد پستوی مغازه ای میشود که زائرمحمد تنگسیر در آن پناه گرفته. محمد اکنون چند نفر از دشمنانش را کشته و از بیم امنیه ها به پستوی این مغازه که متعلق به یک ارمنی به نام آساتور است پناه برده.
شاید این مهمترین قسمت از رمان تنگسیر باشد. ملاقات بین این دو نفر کوتاه و پر تنش است و ابتدا اسمعیل از دست زائر محمد کتک سختی میخورد، نفسش بند میآید ولی کم کم تنش بین آنها از بین میرود و زائر از مرد جوان کمک میخواهد تا بتواند از دست امنیه ها فرار کند.
چرا این قسمت مهم است. این تماس کوتاه محل تلاقی قهرمان و شخصیتی است که چوبک او را بسیار متواضع و بی جلوه به تصویر میکشد. هر چه تنگسیر عظمت دارد اسمعیل ناچیز و ناتوان مینماید. شاگرد پادو مغازه یک مشروب فروش ارمنی که رابطه ای ارباب بردگی با صاحب خود دارد. دقیقا او را ارباب مینامد.
اما چوبک در اینجا اسمعیل را چنان متحول میکند که گویی روح بزرگ زائر محمد با همه شجاعت و دلاوی و مردانگی ناگهان در کالبد حقیر این جوان دمیده میشود.
زائر محمدی که تا آنجا مردم را با خشونت از خود میراند و فقط با زبان تفنگ با همه سخن میگوید چگونه به اسمعیل اعتماد میکند. چگونه رابطه ترس آلود بین آنها ناگهان وارونه میشود و اسمعیل از وجود تنگسیر آنگونه بهره مند میشود که تا مرز شهادت در راه آرمان بلند او گام بر میدارد.
تنگسیر یک قهرمان است که تمام آرمان های جمعی مردمی ترس خورده و ذلیل و به بردگی گرفته شده را به نمایش میگذارد. آنچه آنها نمیتوانند انجام دهند زائر محمد با رشادت انجام میدهد و درست حقیرترین آن مردم است و برده وارترین آنهاست که سزاوار آن است تا از سرچشمه زلال وجود محمد بهره مند شود و آن حقیرترین همان اسمعیل شاگرد فقیر مغازه آساتور ارمنی است. ناچیز ترین عنصر بازار ناگهان از برکت وجود محمد تبدیل به قهرمانی بزرگ میشود.