ویرگول
ورودثبت نام
Horizoner
Horizonerژوکر یک دسته ورق ، یک بلینک دو آتشه ، یک پاترهد حرفه ای و یک حل کننده مسائل خلاقانه ریاضی
Horizoner
Horizoner
خواندن ۳ دقیقه·۱۹ روز پیش

رازِ فالِ جادو_قسمت اول

صدای هوهوی باد در میان درختانِ خاسِ خیابان گریمولد در تب و تاب بود و هم سفر با ماهِ کاملی که در شبِ تاریک می درخشید ، نیمکت های چوبیِ براقی را که با فاصله ای برابر در راهرو ها کاشته شده بودند ، روشن می کرد.
ابر ها در آسمان فراوان بودند و با هر رعد ، خشم خود را بیشتر نثارِ مردمِ زیر پایشان می کردند.
خیابان در صدای باران فرورفته بود و تنها صدایی که به گوش می رسید ، صاعقه بود و مرگ...و مرگ... و مرگ که بر شهر سایه افکنده بود و تبرِ خود را بالا برده و مشتاقانه ، در پیِ نشانی از قربانیِ بعدی خود ، هوا را بو می کشید.




-چرا این کارو کردی دملزا؟

صاعقه می زند و نور ، لحظه ای صورتِ دختر ها را روشن می کند.

-به حرفت فکر کن لیزا! داری اشتباه می کنی!

-نه! من به تو اعتماد کردم!
اشک در چشم های دملزا حلقه می زند و لیزا ادامه می دهد:
-و حالا ، من برای همیشه از اینجا میرم. وقتشه مرزِ بین خیال و رویا با واقعیت رو مشخص کنم.

لیزا کالن برای آخرین بار به چشم های دملزا خیره می شود ، بر می گردد و برای همیشه می رود ، می رود ، می رود و دملزا را در شومی بی نهایت شرم آور تنها می گذارد...




-آآآآآی!
دملزا از خواب می پرد و روی تختش می نشیند. دستش را روی پیشانی اش می کشد تا عرقش را پاک کند. خوابِ بدی دیده بود. چرا؟ چون هنوز از رفتارِ آن دختر دل چرکین و غمگین بود. مگر تقصیرِ دملزا بود که لیزا چنین اشتباهی کرده بود؟
یا شاید هم کارِ درست را لیزا انجام داده بود؟

یاد حرف های موعظه گری افتاد که در سن یازده سالگی اش ، مدیر مدرسه اش به او زده بود: "
رویا ، نه باعث میشه انسان ها چیزی به دست بیارن و نه باعث میشه بتونن از زندگی اصلیشون فرار کنن. خیلی از افراد مدت ها مجنونِ قدرت وصف ناپذیرِ خیال پردازی میشن و در خاطراتی که در ذهنشون ساخته اند غرق میشن ، همه این کارا برای اینه که بتونن قرارِ ملاقاتی که با واقعیت دارن رو به تاخیر بندازن. اما نمی توانند ؛ چه دیر و چه زود ، بالاخره روزی میرسه که مجبور میشن از خیال خام خودشون خارج بشن و به عمقِ زندگی واقعی خیره بشن."

ناگهان صاعقه ای زد که روشنایی اش به درون اتاق تابید و باعث شد رشته افکار دملزا گسسته شود.از روی تختش بلند شد. لیوان آبی که روی میز گذاشته بود را برداشت و جرئه ای از آن نوشید. به ساعتِ دیواری کهنه و نیمه زنگ زده ای که در اتاق بود نگاه کرد. نیمه شب بود. حالا که از خواب پریده بود نمی توانست آرام بگیرد ، کاش می توانست لیزا را برگرداند. کاش...

وقتی فهمید که صبرِ بیشتر برای تسکین روحش تنها زهری است که زخمش را عمیق تر می کند ، از جا جست. درِ کمدی که لباس هایش را در آن بودند را باز کرد و با آرامشی ظاهری قصد کرد که از خانه بیرون بزند...



ده دقیقه بعد

جییییرررر

در خانه باز شد. ساحره ای قدبلند با شنل ارغوانی رنگ و مو های مشکیِ بافته شده ، با قدم هایی آرام و سنجیده ، زیر باران به راه افتاد. به سرعت از حیاطِ خانه گذشت و به درِ اصلی رسید ، فقط به اندازه ای مکث کرد که جیسو ، گربه اش را سَرسَری بغل کند. از خانه خارج شد و به راهروی مرمریِ پیش رویش قدم گذاشت که طعمِ گرد و غبار می داد. درِ اصلی را با همان طلسم همیشگی قفل کرد و کلاهِ شنلش را روی سرش انداخت...

خانهخوابخیال
۱
۰
Horizoner
Horizoner
ژوکر یک دسته ورق ، یک بلینک دو آتشه ، یک پاترهد حرفه ای و یک حل کننده مسائل خلاقانه ریاضی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید