
چه آرامش بخش بود که من هم دارای قلبی سخت می بودم که از احساس ناملایمات روزگار به ناله های قلبی دچار نمیشدم.
نمی دانم شاید قلب من قلب کودکی است که این قدر رنجیده خاطر هستم.
گمان من این است که دلها در بدو خلقت یکسان اند و به مرور تغییر خواهند یافت.
دیگر دلها کم باور کرده، کم دوست داشته و کم راست میگویند. شجاعت را برای دیگران و نتیجه را برای خود میخواهند. از ضربت زدن باکی ندارند.پول بی ارزش را بر همه چیز حتی به نعمت عشق ترجیح می دهند. کنجکاوی و کشف رازهای زندگی مردم را مثل یک گیلاس می کهنه ، با رغبت می نوشند.
این قلوب خیلی بزرگ و به نظرم مفید هستند.
میبینم که سیاسیون ،صاحبان مطامع بزرگ ، سرداران ، کاردینالها، رهبران این چنین قلوبی دارند. این که من از این چنین قلبی محروم هستم نعمتی بزرگ است.
من طفلی بیش نیستم. گویی دل من از تولد نمو نکرده ، اشک های درونی ام هیچ گاه تمام نمیشود و یک دردی شبیه یاسی که به بی اعتنایی و اعراض از همه چیز منجر میشود در دل من باقی است.
پیوسته در سکوتی متفکرانه غیر مخوفی به سر می برم که هم از آن آزار کشیده و هم لذت می برم.
عشق دل سودازده مرا ترک نموده است.
خاطرات اندوهگین عشق قلب مرا مدهوش می سازد.این مدهوشی دل مرا به همه چیز بیاعتنا نموده است.
دیگر از هیچ چیزی خوشم نمیآید
چرا از ثروت که در کسب آن بی قید و اعتنا هستم اگر آن را از من بگیرند یا حقی را از من سلب کنند اندوهگین و متاثر خواهم شد
چرا اثر هر اتفاقی این قدر عمیق در قلب من خواهد ماند و چرا در این صورت انتقامی نمی گیرم
چرا خود را استهزا می کنم
چرا از زینت میگریزم مگر همه آن را تحسین نمی نمایند و در کسب آن میدوند ولی من چرا از آن متوحش و فراری هستم
چرا از زیاد حرف زدن ،زیاد شنیدن و از اجتماعات متاذی میشوم چرا از زیاد خواندن و زیاد نوشتن متاذی نمی شوم
گاهی گمان میبرم که این ها همه علامات این است که عشقم تمام شده اما اگر این است چرا می بینم که به بچه ها ، حیوانات و طبیعت و خانواده ام عشقی شبیه جنون و در سر حد تغذیه و از خود گذشتگی دارم.
اینها را بیان نمودم همه مربوط به حالات روحی من است.
مثل این میباشد که من در قلب خود چیزی میبینم که در قلب دیگران نیست یا بالعکس چیزی در وجود من کم می باشد .
هر چه هست نمیدانم چیست !