کجای جهان را تنگ میکردیم؟
من و تو اگر کنار هم میماندیم
در یکی از این همه کوچههای دنیا
خانهای داشتیم...
پشت پنجرهاش
رزهایی که خودمان کاشته بودیم
روی ایوانچهاش
سایهی چترِ همیشه مهیای تو
درون هر قاب، تماشای تو
با همان لباسی از جنسِ باد رها...
نان و پنیر و ریحان سر سفره
و صدا کردن تو از ته باغچه
با همان اسمی که هرگز نبردهام از یاد ...
پاییز را پس میزدیم از در
با نفسهای تو، گرمای تو
و زمستان را
با دلآشوبهی گنجشکک مست تو...
کجای جهان را تنگ میکردیم؟
وقتی که جهان
همسایهی دیواربهدیوار خانهی ما بود
کوچه که از نرگسهای خودمان پر بود
و عصرها
با دست تو چای دم میکرد
در استکان بلورین غروب...