گاهی باید گذشت…
اما نه آنقدر که خودت را هم با همان خاطرهها جا بگذاری.
بعضی دردها فقط ساکت میشوند، خاموش نمیشوند؛
مثل چراغی که روشن نیست،
اما هنوز گرمایش روی انگشتهایت مانده.
آدم یاد میگیرد
با دلِ زخمی هم راه برود،
با یادی که پاک نمیشود نفس بکشد،
و با تمامِ ناتمامها کنار بیاید.
برای زندگی کردن، باید رفت…
باید روزی برسی جایی که
دیگر اسمش «فرار» نیست،
اسمش «نجات» است.
باید گذشت…
از آدمهایی که ماندن بلد نبودند،
از حرفهایی که شنیده نشد،
از حسرتهایی که مثل میخ توی دل جا خوش کردند.
باید تمام شد…
نه برای اینکه شکست خوردهای،
برای اینکه بفهمانی
هیچکس حق ندارد تا ابد
در اتاق دلِ تو،
بیاجازه بماند.
و آخرِ همهٔ اینها،
میفهمی که پایان دادن،
گاهی زیباترین شکلِ شروع است.