
من زنم…
نه به تعریفِ واژهها،
نه به آنچه تاریخ گفت…
من
سکوتِ قبلِ طوفانم،
واژهای بیمترادف،
آیینهای که خودش را بلد است.
وقتی میخندم،
زمین میلرزد.
وقتی سکوت میکنم،
جهان
میفهمد معنای عمق یعنی چه.
خودم را ساختهام
با خشتِ درد،
با ملاتِ صبر،
و سقفی از دعا
بالای سرم نگه داشتهام
که نریزم…
زخم را
یاد گرفتم ببندم،
نه با نخ،
با خنده.
و این معجزه است؛
زن بودن
یعنی بلد بودنِ
رنج.
برگرفته از کتاب راز نهفته شب
نویسنده الناز زاهدی مقدم
بیآنکه رنج دیده شوی…