چو میبندی درِ این خانه را بر رویِ چشمانم،
به جز تصویرِ تو ،در این ویرانه چیزی نمیبینم
برو، اما بدان کز دوریات، ای جانِ شیرینم،
به هر دم در خیالم، قامتت را باز میبینم
دریغا میروی از پیشِ چشمم، بی خبر از من،
چو مرغی در قفس، بی تو کنون گوشه نشینم
اگرچه دور میگردی ز من، ای مهلقای من،
به یادِ آن شبِ رفتن، همیشه تلخ و غمگینم
چه گویم از دلِ تنهایِ خود، ای رفته از دستم،
که با هر آه و با هر دم، غریبانه همی گریم
گمان کردی که با دوری، تو از یادم سفر کردی؟
هنوزم در دل شب ها ، تو را در خواب میبینم
هنوزم در دلِ شبها، تو را در خواب میبینم