
کودکیم را
میگذارم لبِ حوض،
تا کفشهای آبی بپوشد
و دنبال قورباغهها بدود.
در باد،
موهایم را میبافتم
با نخِ خیال،
و به خدا
گل میدادم با دستهای گِلیام…
عصرها
سایهام را میدوختم به دیوار،
و برای گنجشکها
قصههایی میساختم
که همیشه پایانش باران بود.
مینشستم کنار مادرم،
و صبر میکردم
تا انارها برسند،
و دلم برسد…
اما بزرگ شدن،
به وقتِ خود نیامد؛
پرید
مثل تیلهای رنگی
در چاهِ فراموشی.
برگرفته از کتاب راز نهفته شب
الناز زاهدی مقدم