ویرگول
ورودثبت نام
بی نقاب
بی نقابآنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
بی نقاب
بی نقاب
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

دالان پیچ‌دار و مخوف

از وقتی در اینجا خودافشایی کرده‌ام، احساس سبکی و رهایی بسیاری می‌کنم. یک طور خاصی با این صفحه انس گرفته‌ام. انگار که اینجا دهکده‌ایست که می‌توانم رها از همه‌ی قیود، خودم باشم. اینجا دیگر خبری از ریسمان و زنجیر نیست، دست و پاهایم آزاد است. قدم می‌زنم، می‌دَوَم، می‌رقصم، بالا و پایین می‌پرم، بی هیچ ترس و واهمه‌ای. چقدر محتاج این رهایی بودم.

خوش به احوال آنانی که همیشه و همه‌جا این حس همراهشان است. خوش به حال کسانی که اصلا نمی‌دانند نقاب و نمایش چیست؟ و از حرف‌های من هیچ سردرنمی‌آورند! خوش به حال افرادی که جز خودشان بودن را بلد نیستند. در عوض تا دلت بخواهد من خودم نبودن را بلدم. آنقدر در نقش بازی کردن مهارت دارم، که به راحتی می‌توانم حتی نزدیک‌ترین افراد زندگی‌ام را فریب دهم. و این اصلا خوب نیست! می‌دانم.

به نظرم هرکدام از نزدیکانم بخشی از مرا می‌شناسد. و در کل هیچکدامشان اشراف کاملی به لایه‌های پنهان درونی‌ام ندارند. به عمق احساسات حقیقی‌ام، به افکاری که در ذهنم می‌گذرند و به باورهای متزلزلم. نمی‌دانم همه اینگونه‌اند یا فقط من؟ اما می‌دانم که من درونه پیچ در پیچ و تاریکی دارم که هیچکس از آن خبر ندارد. شب‌ها در رخت‌ خواب خیالاتی را در سر می‌پرورانم که هیچکس باورش نمی‌شود.

می‌دانم از حرف‌هایم سر در نمی‌آوری. اما بلد نیستم بیش از این تاریکی پیچیده‌ی درونم را باز کنم. مثلا می‌توانی تصور کنی که عاشقانه یک نفر را بپرستی و حتی دلت نخواهد یک روز از زندگی‌ات را بی او بگذرانی و او همه‌ی دلخوشی‌ات باشد، اما در خیالاتت شیفته‌ی خیانت به آن یک نفر باشی؟

این همان درون پیچیده و تاریک من است، که خودم هم نمی‌فهممش!

درونخوداگاهیخودشناسیدلنوشتهدرد دل
۱۲
۱۲
بی نقاب
بی نقاب
آنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید