مدتهاست با مامان سر و سنگین و سرد رفتار میکنم.
چنین رفتاری برای منی که یک عمر دختر فداکار و مهربان او بودهام و بی او نمیتوانستم نفس بکشم، عجیب و غریب است. من که هر صبحم را با تماسی طولانی با او میآغازیدم، حالا ماههاست، و شاید بیشتر که حوصلهی شنیدن صدایش را ندارم.
باورت میشود یکماه است ندیدمش ولی ذرهای احساس دلتنگی نمیکنم؟
مدتهاست از او گریزانم و حس میکنم دور از او، آرامش و خوشبختیام را مییابم. او را مثل مانعی در مسیر رهایی و آرامشم مینگرم.
بی رحم شدهام یا خسته؟ نمیدانم! فقط این روزها ترسی مرموز و موذی به وحشت میاندازدم. از روزی که از دستش بدهم و حسرت این روزهای پر فاصله را بخورم و در چرخهی سرزنش، نابود شوم.
دیشب خوابش را دیدم. در خواب شدت دلتنگیام برای او به گونهای بود که انگار تخته سنگی سنگین و بزرگ روی سینهام گذاشتهاند، و از فشار آن، نای راه رفتن نداشتم. دنیایی که این روزها بدون حضور مامان برایم قشنگتر است، در مقابل دیدگانم تیره و تار بود و هیچ انگیزهای برای زنده ماندن نداشتم. مثل بیماری رو به موت بودم که تنها دارویم، مامان بود.
بغض سنگینی داشت خفهام میکرد. آنقدر سنگین که نمیتوانستم به راحتی نفس بکشم. گویی فردی چاق و گنده روی سینهام نشسته باشد و با دستان پت و پهنش گلوگاهم را بفشارد.
توی عالم خواب هرطور بود خودم را به او رساندم. با وجود اینکه برایم دشوار بود، تن و روحم را به آغوشش انداختم. چقدر به اینکه بی هیچ فکر و تصور منفی، به آغوش مهربانش پناه ببرم محتاج بودم. بغضم طوری ترکید که نفسم بند آمد و از فشار آن، روی زمین افتادم.
یکهو از خواب پریدم و شدت همان بغض را روی سینه و گلویم حس کردم و بی اختیار به هق هق افتادم. تا ساعتها هرچه به یاد حس و حالم توی خواب و آن دلتنگیِ سنگین میافتادم، گریهام میگرفت.
به راستی من انقدر دلتنگ مامان هستم یا این فقط یک خواب بود؟ هنوز هم به همان شدت قبل دوستش دارم؟ یا از او بیزار و فراریام؟
چرا خودم را نمیفهمم؟ چرا فکر میکنم پردهای ضخیم بر احساسات حقیقیام پهن شده و آنها را پنهان کرده است تا لمسشان نکنم؟ چرا انقدر احساساتم بی ثبات و غیر قابل اتکاست؟
من از این احساسات نامرئی و فریبنده، بی اندازه وحشت دارم.
من از بیزاری و خشمم نسبت به مامان، بی نهایت میترسم.
و از مُردنش و تداعی نداشتنش، بیش از همه میهراسم.
فکر کنم دلتنگش شدهام اما حبابی بیرحم، اجازهی لمس این دلتنگی را نمیدهد.
آری دلتنگیام محصور و پنهان شده است!
ولی چرا؟
یعنی از لمس و درک این احساس میترسم؟ و همین ترس در شمایل یک حباب، به دور دلتنگیام پیچیده است؟
ولی چرا میترسم؟
کاش نوری حقیقت نما از راه میرسید و بر تاریکی درونم میتابید تا خودِ راستینم را بیابم. من خودم را میان این تاریکی بیپایان و مهیب گم کردهام.
آیا روزی از راه خواهد رسید که این ظلمت به پایان برسد و من خودِ خالص و حقیقیام را بیابم، دستش را بگیرم، بی مهابا لمسش کنم، به آغوشش بکشم و با او یکی شوم؟
من چارهای ندارم جز اینکه به انتظار آن روز موعود بنشینم. خدا کند تا آن روز، در این حجمهی تاریکی غرق نگردم. من از جان دادن در آغوش ظلمت میترسم. بیاندازه میترسم.