فعلا حالم خوب است. ولی هیچ اعتمادی به احوال خوبم ندارم. چون تجربهی یک عمر زندگیام ثابت کرده که در اوج حال خوب، صبحی از خواب برمیخیزم و ناغافل حالم از این رو به آن رو میشود. پر از اضطراب و تشنج و آستانهی تحملم زیر صفر.
بیشترین حسی که مرا آزار میدهد، تشنج است. یک تشنج ضمنی همیشه همراه من است و باعث میشود حتی عادیترین مکالماتم متلاطم باشد. حالا خدا نکند از چیزی عصبی و به هم ریخته باشم، آنوقت است که سگ وحشی درونم، افسار پاره میکند، و بیچاره آن فلک زدهای که مورد حملهاش واقع گردد. همیشه از این تشنج درونیام زجر کشیدهام و حسرت آدمهای آرام را میخورم. اما خب آرامش، احساسیست که شدیدا با من غریبه است. اصلا من و آرامش مثل جن و بسمالله میمانیم. یا جای من است یا جای او.
فکر نکنی پیگیر درمان و تراپی نبودهام. برعکس سالهاست که درگیرش هستم. علاوه بر اینکه نزد درمانگر رفتهام، تقریبا کتاب درمانی نیست که نخوانده باشم. پادکست هم که الا ماشاءالله، از صبح تا شب توی گوشم است. اما خب تنها تفاوتی که کردهام این است که پیش از تراپی و این حرفها یک روانیِ کور و نادان بودم، اما حالا یک روانیِ بینا و آگاهم که میدانم چه مرگم است. ولی خب توان کنترل هیجانات ناخوشایند درونیام را، هماکنون هم ندارم.
چندروز پیش که با یکی از دوستان روانشناسم حرف میزدم و از احوالاتم برایش میگفتم، نکتهی جالبی گفت. انگار که زده باشد توی خال. گفت تو مدام مضطربی که مضطرب نشوی و برای فرار از اضطراب، پناه آوردهای به اضطراب. شاید جملهی سنگینی باشد ولی دقیقا توصیف احوال من است. درست مثل کسی که از دشمنی بهراسد و برای اینکه مبادی روزی آن دشمن به او آسیبی برساند، خودخواسته به سراغ او برود. عجیب است، نه؟
خلاصه آن دوست روانشناسم گفت:«بهتر است به جای اینهمه تلاش و دست و پا زدن برای تغییر، یپذیری که تو یک آدم مضطرب و متشنج و... هستی.(یعنی در لفافه گفت بپذیر که یک روانی هستی!) و به جای تغییر، تلاش کن رفتار درست را انجام دهی.»
اما چنین چیزی به زبان آسان است. برای من پذیرش سختترین کار دنیاست. پذیرش هرچیز ناخوشایندی، از آدمها گرفته تا وقایع و حتی خودم!
میدانی دردناکترین بخش قضیه کجاست؟ اینکه من دقیقا همان خصوصیات پدر و مادرم را گرفتهام که همیشه از آن متنفر بوده و بابتشان عذاب کشیدهام. برای همین هم از خودم بیزارم و نمیتوانم خودم را اینگونه بپذیرم. مدام در یک جنگ بیپایان هستم برای تغییر این خودِ چندش آورم. ولی انگار روی تردمیل میدوَم. خسته میشوم ولی به هیچ جایی نمیرسم.
.
.
.
.
.