ویرگول
ورودثبت نام
بی نقاب
بی نقابآنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
بی نقاب
بی نقاب
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

هیولای پیلتن

پرده برداری از برخی واقعیت‌های درونی که از قضا شرم زیادی را به من تحمیل می‌کنند، یعنی مواجهه با حجم سنگینی از اضطراب. اضطراب هایی که ظاهر هولناکی دارند اما غالبا پوچ و توخالی‌اند. مثل حباب بزرگی که در هوا معلق است و با اشاره‌ای می‌ترکد و پس از آن تو، پی به حجم پوچی و حقارتش می‌بری.

سال‌هاست در اسارت روابطی هستم که ثمره‌ی آن لذتی کوتاه مدت و ترسی همیشگی‌ست. اما این ترس برخلاف اضطراب، پوچ و توخالی نیست. اصلا تفاوت ترس و اضطراب در همین است.

ترس یعنی وحشت از چیزی که وجود دارد و اضطراب یعنی هراس از آنچه که وجود خارجی ندارد. من اما سالهاست که درگیر ترسم! ترسی واقعی و عظیم که مثل یک هیولای پیلتن مقابلم ایستاده و با چشمان آتشینش منتظر است تا مرا ببلعد. این هیولا وجود دارد. در چند قدمی‌ام ایستاده و من به وضوح می‌بینمَش.

اما مشکل اینجاست که من به ترس و اضطراب معتاد شده‌ام. اصلا وقتی پایشان به میان زندگی‌ام نیست، کسالت و رخوت چون لشکر موریانه به وجودم حمله می‌کنند و شور و نشاطم را می‌جوند.

من اما در این میان نه آن منِ رخوت‌زده را دوست دارم که محصول یک رابطه‌ی امن و سالم است، و نه آن منه پر شور و هیجانِ مضطرب را که ثمره‌ی ترس و هیجان است.

این هیجان طلبی افراطی از کجا ریشه می‌گیرد؟ آدم‌های دیگر بدون هیجان چگونه از ته دل می‌خندند و اصلا موتور محرکشان چیست؟

نمی‌دانم! سرگردانم! گاهی تصور می‌کنم موتورم تحت تاثیر رفتارهای اشتباهم خراب و نیم سوز شده است. شاید یک آدم سالم با یک موتور سالم، امیال سالم‌تری هم داشته باشد.

آیا راه نجاتی هست؟

اضطرابترسروانشناسیخوداگاهی
۲
۰
بی نقاب
بی نقاب
آنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید