قدیمترها زندگی اینقدر شلوغ نبود.
شب که میشد،
آدمها برمیگشتند خانه
و انگار واقعاً برمیگشتند.
پدر اگر خسته بود،
خستگیاش همانجا کنار سفره آرام میشد.
مادر اگر دلگیر بود،
دلگیریاش بین پوستگرفتن میوهها کمکم حل میشد.
بچهها خواستهشان را همان لحظه میگفتند
و کسی برای شنیدنش عجله نداشت.
خانهها بزرگ نبودند،
اما جا کم نمیآمد.
دلها هم همینطور.
خوشیها کوچک بودند؛
یک بشقاب خیار و گوجه،
یک بوی برنج که دم میکشید،
خندهٔ ریز از اتاق بغلی،
یا مهمانی سادهای که آخرش کسی دلش نمیخواست زود تمام شود.
چیزها کمتر بود،
اما انگار چیزی کم نبود.
حالا همهچیز بیشتر شده؛
چراغها، راهها، وسیلهها، سرعتها.
اما خودِ آدم
از همیشه خستهتر است.
به خانه که میرسیم،
بدن میآید،
ذهن جا میماند.
کنار هم مینشینیم،
اما هر کس جای دیگریست.
حرف میزنیم،
نه برای گفتن؛
برای اینکه سکوت نماند.
میخندیم،
اما کوتاه؛
انگار پشت هر لبخند، کاری ناتمام پنهان است.
همهچیز هست،
اما حال آدم…
یکجایی بین این رفتوآمدها
کمرنگ شده.
گاهی فکر میکنم
ما خستهٔ کار زیاد نیستیم؛
خستهٔ «همهچیز زیاد» هستیم.
اینهمه خبر،
اینهمه صدا،
اینهمه خواستن،
اینهمه عجله برای عقب نماندن.
در همین راه
از چیزهایی دور شدیم
که بیصدا حال آدم را نگه میداشتند؛
از یک چای بیعجله،
یک گفتوگوی طولانی،
یک عصر معمولی،
نشستن کنار هم
بدون اینکه لازم باشد کاری انجام شود.
شاید زندگی سختتر نشده باشد.
شاید فقط بلد نیستیم
آهسته از کنارش رد شویم.
و شاید برای همین است
که هر چه بیشتر میدویم،
کمتر میرسیم.
نه به کار،
نه به آرامش،
نه به خودمان.
گاهی فکر میکنم
حالِ خوب، چیز بزرگی نیست؛
چیزیست شبیه همان شبهای سادهٔ قدیم
که اتفاق مهمی در آنها نمیافتاد
اما آدم دلش نمیخواست زود تمام شوند.
• جهان کوچک من؛ روایتِ بزرگِ جزئیات.
نویسنده: م. پاپا