بیست و ششم خرداد است؛
روزی که تقویم،
به احترام یک نام میایستد:
پاپا.
مردی از تبار ارتش و اقتدار،
با قامتی به استواری کوه
و انضباطی بینقص،
که پشت آن چهره سختگیر،
اقیانوسی از عشق به خانواده
موج میزد.
هنوز حافظه باد،
عطر آشنای تو را
در کوچههای ذهن من میآورد؛
مرد همیشهخوشپوش،
همیشه خوشبو،
با وقاری که
در سایهروشنِ رنگِ بنفش
میدرخشید.
صدای خشخش روزنامههایت،
موسیقی عصرهای آگاهی بود.
تو جهان را میخواندی،
میفهمیدی،
و با آن دستنوشتههای بینظیر،
با آن انضباطی که واژهها را
به صف میکرد،
شکوهِ فهم و وقارت را
خط به خط
بر کاغذ به یادگار میگذاشتی.
پاپا...
میدانم که در سالهای آخر،
روحت از دروغ و نیرنگ
و نامردمیهای این روزگار
خسته و دلزده شده بود.
تو که با ادب و راستی زیسته بودی،
برای این جهانِ کممروت،
زیادی شریف بودی.
اما در پسِ آن خستگیها،
تمام عشقِ تو این بود
که در کنار فرزندانت و نوههایت
مست باشی؛
مستِ حضور،
مستِ خندهها،
مستِ همان زندگیِ سادهای که
در آغوش خانواده معنا میشد.
و چه تصویر روشنیست هنوز،
که با صدایی گرم
و دلی که هزار حرف ناگفته داشت،
با هایده میخواندی:
مستیم ، دردِ من رو دیگه دوا نمیکنه...
و بعد از تو،
مامانبزرگ اکرم،
سالبهسال تنهاتر و درماندهتر شد.
دیگر تو نبودی
که با آن دقتِ عاشقانه،
یادآورِ وقتِ داروهایش باشی،
که مراقبش باشی،
که مثل همیشه بیصدا،
ستونِ آرامشِ خانه بمانی.
راستی، چقدر زیبا بودید شما دو نفر؛
نه فقط در چهره،
که در وفاداری،
در همراهی،
در آن عشقِ نجیب و کمادعا
که این روزها
کمتر کسی بلد است.
سالهاست که جسمت در میان ما نیست،
اما من
جز ستایش و عشق،
چیزی برای نثار نامت ندارم.
من امتدادِ توام،
و برای همین است که نوشتههایم
همیشه به یاد تو و به نام تو،
تلخیص میشوند:
م. پاپا…
با احترام
مسعود کریمی
به وقت ۲۶ خرداد ماه ۱۴۰۵