وقتی به اواخر دهه بیست زندگی میرسی حس غریبِ شکست بند بند استخوانهایت را متلاشی میکند.
از یکطرف هدفهای هجده سالگیت تیک نخورده و از آن طرف هنوز هم از سنوسالهایت عقب تری.
معیارهای موفقیت برای این سنوسال مانندِ ارشد گرفتن، مهاجرت کردن، ازدواج کردن، صاحب بچه شدن و... را کسب نکردهای و کل جانکندنهایت در بیست و اندی سال زندگی حکم آب در هاون کوبیدن را پیدا میکند.
میترسیو با خود میگویی تا الان نتوانستم، از این به بعد بتوانم.
میچسبی به هدفهای سهل الوصولتر.
اگر مجردی، ازدواج حتا با کور و کچل.
اگر متاهلی، فرزند حتا بدون نان خوردن.
اما نمیدانی که همهی اینها، تلههایی هستند در مسیر زندگی تا بیشتر و بدتر تخریبت کنند و ناکام.
بهتر است سن را گوشهی دلت بنشانی و تمام مقایسهها را در سطل آشغال ذهنت.
یادِ ایام کنکور بخیر که اگر درسی داشت همین بود، سردرگمی، نشانههای اولیه مسیر درست است فقط نیاز داردکه بدون ترس و تردید قدم برداری.