ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا پارسا
محمدرضا پارسامیشه نامرد بود اما صفا تو مردونشه
محمدرضا پارسا
محمدرضا پارسا
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

از پاییز و زمستانی ک گذشت

مدت زیادی هست که کار کار خاصی نکردم. همین چند لحظه پیش تصمیم گرفتم این متن را بنویسم. در واقع افکارم را بریزم اینجا...

اوضاعمان که خوب نیست، لابد برای هیچکدام ما خوب نیست. نمی‌دانم.

خواستم از پاییز و زمستان گذشته بنویسم با اینکه هنوز حدود چهل روز دیگر تا پایان زمستان باقی است پس ادامه این فصل را اگر زنده بودم و حوصله‌اش بود آپدیت میکنم.

پاییز امسال رویایی شروع شد. برای اولین بار پایم را روی خاک کشوری دیگر زمین گذاشتم. خیابان‌هایی را دیدم که شباهتی به خیابان‌های ایران نداشت. بناهایی را دیدم که از سال‌ها قبل داستان‌هایشان را خوانده بودم و آرزوی دیدنشان را داشتم.

یک بعد از ظهر که هوا مه‌آلود بود منظره رویایی بوسفر را دیدم. زیبا بود. بی‌نهایت. اما راستش را بخواهی عادی شد. حتی در همان مدت کوتاه اقامتم. فکر کردم و ترسیدم.

همسفرهایم خوب بودند. تا دلت بخواهد. دوستشان دارم. تا دلت بخواهد!

بوسفر رویایی
بوسفر رویایی


بعد برگشتم سر کار. مدت زمان سختی بود اما خوب بود. تعمیرات اساسی داشتیم. اصطلاحا overhaul یا بقول تعمیراتی‌ها اورهول! به خودم که می‌آمدم روزی چند بار از برج‌های 202 و 203 بالا می‌رفتم. باور نمی‌شد این همان محمدرضایی باشد که ترس از ارتفاع و چیزهای دیگر داشته. آدم مجبور که باشد می‌فهمد بعضی ترس‌های واقعی نبودند. شاید هم یاد می‌گیرد با آن‌ها کنار بیاید. با پرداخت باج مثلا...


اواخر پاییز بود که کارورزیم تمام شد.تمام تمام.

18ماه کارآموز و کارورز بودم. هنوز ولی خیلی چیزها را نمی‌دانم. بعضی اوقات کوه انگیزه یادگیری هستم بعضی اوقات بی‌تفاوت‌ترین آدم آن حوالی.


در هر حال این هم گذشت.چند وقتی بود دلم خوش بود. دوستان جدیدی وارد زندگیم شدند اما من همان آدم سابقم. هنوز اخلاق دوستی را بلد نیستم. خیلی مهم است لامصب. بلد نباشی هم خودت را آزار می‌دهی هم طرف مقابل. البته قطعا بیشتر خودت را. برای من که اینجور بوده.

اما حال دلم خوش نیست. چند روز پیش یکی از دوستانم می‌گفت این روزها روزهای خوش توست. از حال من بی‌خبر است. خوشی‌های موقتی است. مثل زمانی ک بیمار می‌شوم، سرم نمکی کمی حالم را بهتر می‌کند، به خودم تلقین میکنم درد تمام! اما اعتبار اکسپایر شدن حال خوش آن سرم نصف روز هم نیست! حرفم را می‌فهمی؟ مسکن موقتی چیز خوبی نیست، اگر بدانی این مسکن موقتی است ک خیلی بد است.

چند وقتیست به این نتیجه رسیدم به تراپیست احتیاج دارم. لاقل به حرفهایم گوش کند. شاید راهنمایی‌ها کند. من! تراپیست؟! این همه داستان! این همه فکر و خیال! چه اتفاقی برای من افتاده! طفلکی من!

دلم که به حال خودم می‌سوزد برای خودم تراپیست می‌شوم. شب‌ها قبل خواب. تختم توی اتاق پانسیون شرکت می‌شود اتاق تراپی. از خودم سوال می‌پرسم.

-از زندگیت بگو؟

برایش تعریف می‌کنم. وقتی به آنجایی می‌رسم که می‌گویم :( '' احساس می‌کنم دوست‌داشتنی نیستم، به آدم‌ها حق می‌دهم که دوستم نداشته باشند، هیچ‌جایی هیچ چیزم را دوست ندارم'')، بدجور دلم به حال خودم می‌سوزد.

چند وقت قبل با یکی از دوستانم، که اتفاقا برایش ارزش زیادی قائلم و بعضی اوقات به او به چشم تکیه گاه نگاه می‌کردم به مشکلی خوردیم. بدقولی از او دیدم که احساس بی‌ارزشی‌ام را تایید می‌کرد. باز هم بچگانه رفتار کردم. خودم رو دوست نداشتم. قبل از آن اتفاق، بعد از آن اتفاق. قبلش دست من نبود. بعدش دست من بود اما من بد بودم.

دوست دارم این متن را خوب تمام کنم اما این را هم بلد نیستم. اما لاقل افکارم را به اشتراک گذاشتم. با تویی که نمی‌خوانی. شاید بخوانی.

دیدم. زیبا بود. بی‌نهایت اما راستش را بخوای

پاییزنوشتنروزمرگینویسندگی
۳
۰
محمدرضا پارسا
محمدرضا پارسا
میشه نامرد بود اما صفا تو مردونشه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید