دلم بیشتر از هر لحظه برای او تنگ شده…
نه برای اینکه امروز هست،
برای آنکه روزی بود.
برای آن چهرهای که با من غریبه نبود،
برای آن کسی که نگاهش حیاط داشت و حضورش امنیت…
مگر میشود کسی که زمانی تمامِ جهانم بود، حالا اینقدر دور باشد؟
مگر میشود معشوقی که با نفسهایش زندگی میکردم،
با نبضش میتپیدم،
حالا کنارم بایستد و من در چشمهایش حتی ردّ نام خودم را هم پیدا نکنم؟
موهایش روزی دریای آرامشم بود…
اشکش مرا بیتاب میکرد،
خندهاش مرا سرشار…
اما امروز،امروز وقتی دیدمش،
گویی با من بیگانه بود؛
انگار روحش را عوض کرده بودند و من در قامتِ او، دنبال همان معصومِ قدیمی میگشتم.
دنبال همان عاشقی که روزی دستم را میگرفت و دنیا را برایم ساده میکرد.
اما پیدا که نمیشد هیچ…
هر لحظه بیشتر گمش میکردم.
عجیب است تنها…
چطور زمان میتواند آدمی را اینهمه تغییر دهد؟
چطور میتوان کسی را دید، اما پیدایش نکرد؟
چطور ممکن است کنارم باشد،
اما انگار کیلومترها دور؟
من ماندهام با دلی که برای او تنگ شده،
نه برای این پیکرِ آشنای بیگانه،
بلکه برای آن روحی که دیگر در هیچ جایی پیدایش نمیکنم.
کجا باید دنبالش بگردم
وقتی خودش را از دست داده
و من…
من هنوز با خاطرهاش نفس میکشم؟
چه درد بزرگیست
وقتی کسی را که میشناسی
کمکم از چهرهاش پاک میشود
و تو،بیهیچ ارادهای،تماشاگر محوشدنش میمانی.
کاش فقط بین ما فاصله افتاده بود…
نه تنها،
بدتر از فاصله،
تغییر است؛
آن تغییری که بیخبر میآید، بیرحم مینشیند،
و آدم را از خودش هم غریبه میکند.
من امروز او را دیدم،
اما نه آنطور که عاشقانه میدیدم؛
نه با همان شوقِ قدیمی،
نه با آن لرزش پنهانیِ قلب.
دیدمش مثل کسی که روزی عزیز بوده
اما حالا فقط نامیست که خاطرهها نگهش داشتهاند.
و همین،همین از هر چیزی بدتر بود.
چشمهایش را نگاه کردم…
آن چشمهایی که روزی پناه من بودند
و حالا مثل دو پنجرهی بسته
هیچ نوری به سمت من پس نمیدادند.
حتی لحظهای ،لحظهای کوتاه احساس نکردم که مرا شناخته باشد.
گویی گردِ سالها
همهچیز را از روی دلمان پاک کرده بود.
چه وحشتناک است
وقتی آدمی که روزگاری برایش میمُردی،
حالا کنار تو بایستد
و تو نتوانی حتی لحظهای بفهمی در دلش چه میگذرد.
نه از نگاهش چیزی بخوانی،
نه از صدایش،
نه از لرزش دستش.
انگار نه انگار که روزی تمامِ روحهایمان در هم پیچیده بودند.
و از همه بدتر اینکه
او هیچ نمیدانست
که من همانجا، جلوی چشمش،
داشتم آرام آرام فرو میریختم.
چه دنیای بیرحمیست، تنها،
که آدم را مجبور میکند
در حضور کسی که دوستش داشته،
برای همیشه خداحافظی کند،
بیآنکه کلمهای گفته شود.
من هنوز با خاطرهاش نفس میکشم،
اما او…
او با آدم تازهای ادامه میدهد،
با دنیای تازهای،
با قلبی که دیگر هیچ سهمی از آن برای من نمانده.
و اینجاست که درد،
از دل به جان میسُرد:
وقتی میفهمی
آدمی که دلت برایش تنگ شده،
دیگر وجود ندارد؛
فقط شبیه او راه میرود،
شبیه او حرف میزند،
اما روحش…
روحش سالهاست از دست رفته.و تو میمانی؛
با دلی که هنوز نامش را زیر لب صدا میزند،
و دستی که هیچوقت دیگر
قرار نیست در دستش جا بگیرد.