آدمهایی که خودشان را مدام سرزنش میکنند،
دلهای بزرگی دارند؛
چون بزرگترین منتقدشان، همیشه خودشاناند.
و چه عذابیست این عذاب…
نه از آن جنس دردهایی که فریاد میخواهند،
بلکه زخمی آرام،
زخمی که روح را میساید،
جلا میدهد،
و شالودهای محکم برای انسان میسازد،
حتی اگر خودش نفهمد.
تنهایی ما فقط یک دلیل دارد:
ما میترسیم.
میترسیم حرفی بزنیم که حتی درک نشود چه برسد به شنیده شدن
دردی را نشان بدهیم که کسی نبیند،
احساسی را بر زبان بیاوریم که هیچ گوشی برای شنیدنش پیدا نشود.
پس سکوت میکنیم…
و زیر صدای سرزنشگر ذهنمان مدفون میشویم.
اما حقیقت این است:
گاهی کافیست به یک نفر اجازه بدهی نزدیک شود،
کسی که او هم مثل تو حساس است،
زخمی است،
و حرفهای نگفته دارد.
کسی که بلد است آرام راه برود
تا مبادا چیزی را در وجودت بشکند.
چنین آدمی میتواند آشفتگیات را مرتب کند،
میتواند بفهماند که تو تنها نیستی،
که این حجمِ بیرحمِ سرزنش، فقط مال تو نیست.
او میتواند چیزی را در تو ببیند
که دیگران ندیدهاند؛
میتواند حقیقتی را در روحت کشف کند
که حتی خودت هم از آن بیخبر بودهای.
اما همه چیز از یک چیز شروع میشود:
اجازه دادن.
اینکه درِ دلت را نه زیاد، فقط یک ذرهباز بگذاری…
تا شاید کسی پیدا شود
که نه بترساندت،
نه قضاوتت کند،
فقط بفهمدت.
و راستش را بخواهی
دنیا همیشه مهربان نیست.
گاهی بیرحم است، زشت است، خشن است،
آنقدر که دلت میخواهد خودت را در لاک تنهاییات پنهان کنی
و به هیچکس و هیچچیز نزدیک نشوی.
اما در همان دنیای بیرحم،
جایی بین تمام این تاریکیها،
زیباییهایی هست که فقط وقتی دیده میشوند
که تو جرئت کنی درِ دلت را کمی بازتر بگذاری.
اعتماد کنی…
نه به همه،
فقط به یک نفر،
به کسی که حضورش ثابت کند تو هیچوقت واقعاً تنها نبودهای.
زیبایی دنیا را نمیتوان تنهایی دید،
باید با کسی ببینی که نگاهش با نگاهت همصدا شود،
کسی که وقتی کنار توست،
حتی زشتیهای دنیا هم رنگشان کم شود
و تلخیها کمی قابل تحملتر.
هر انسان، مثل یک تکه پازل است؛
تنها، ناقص، ناتمام…
و فقط کنار تکه درستِ خودش کامل میشود.
پس اگر هنوز تنها ماندهای،
اگر هنوز آغوشی نیست که آرامت کند،
اگر هنوز فکری نیست که به تو تکیه بدهد،
این یعنی تکه پازل تو هنوز پیدا نشده
نه اینکه وجود ندارد.
پس ادامه بده
بگرد، با صبر، با آرامش، با امید.
بگذار زمان، تو را به تکهات برساند.
و وقتی رسید،
بگذار درِ دلت باز بماند،
تا پازل زندگیات
بالاخره کامل شود.
شاید، درست همان روزی که فکر میکنی همه چیز بیمعناست،
درست همان لحظهای که خستهای از زشتیهای دنیا،
تکه پازل زندگیات آرام، بیصدا،
از راه میرسد.
او نمیآید با هیاهو،
نمیآید با وعدههای پرزرقوبرق،
نمیآید که دنیا را عوض کند
میآید که تو را بفهمد.
میآید تا زخمهایت را آرامتر کند،
تا دستش را روی قلبت بگذارد
و بفهماند که هنوز زیبایی در جهان هست
اگر کسی باشد که آن را با او ببینی.
کنارش که باشی،
جهان کمتر میترساندت،
شانههایت سبکتر میشود،
و حتا تاریکیها
رگههایی از نور میگیرند.
شاید عشق همین باشد؛
پیدا کردن کسی که نبودنش خلأ نیست،
بودنش معناست.
کسی که قرار نیست کاملت کند
فقط قرار است تکه گمشدهای باشد
که کنار تو معنا پیدا میکند.
پس نترس
وقتی رسید،
درِ دلت را نیمهباز نگه دار،
تا بتواند وارد شود.
و وقتی وارد شد،
بگذار پازل زندگیات،
با آرامی، با مهربانی، با عشق،
بالاخره کامل شود.