عجیب است…
این روزها همه بهراحتی قضاوتت میکنند؛
گویی حق دارند به جای تو قدم بردارند،
به جای تو فکر کنند،
به جای تو تصمیم بگیرند
بیآنکه لحظهای به دردهای تو نزدیک شده باشند.
هیچکس کفشهای تو را نپوشیده،
هیچکس مسیرت را راه نرفته،
هیچکس نمیداند زیر پوست لبخندهایت
چه زخمهایی سالهاست میسوزند.
از دور،
زندگی من شاید آرام به نظر برسد؛
مثل دریا در غروبِ یک روز بیباد…
اما کافیست کسی کمی نزدیک شود
تا بفهمد این دریا
چقدر طوفان در دل پنهان کرده،
چقدر موجهای بیرحم دارد،
چقدر کوسههای خاموش
که می توان خاطره نامیدش
در عمقش کمین کردهاند.
این دریا را
نه هر شناگری طاقت میآورد،
نه هر نگاهی میفهمد.
ساده بگویم:
برایم مهم نیست چه کسی چه میگوید،
یا چه فکری دربارهام میکند.
نه به دنبال تأییدم،
نه از قضاوتها میترسم.
من کامل نیستم،
من فقط یک انسانم
اما ارزشِ خودم را میشناسم.
آنقدر که اجازه ندهم
هر دستی به روح من برسد
و هر صدایی جهت زندگیام را تغییر دهد.
تنها بودن برایم شکست نیست؛
پناه است.
آرامشیست که میان شلوغی آدمها پیدا نمیشود.
ترجیح میدهم
در تنهایی خودم راست بایستم،
تا اینکه در میان جمعی خم شوم
که نه مرا میشناسند
نه جهان درونم را میفهمند.
اگر این انتخاب
مرا تنها میکند،
باشد…
تنهایی بهتر از گم شدن است.