دوستی از روی ماه نوشت
احساس میکنم از بچگی با یه عالمه احساسات ضد و نقیض ، خوب و بد ، بالا و پایین ، زیاد و کم به دنیا اومدم اما هیچوقت نتونستم احساساتمو زندگی کنم فقط تونستم کلمه کنمشون و بیارم روی کاغذ...!
به دنیا اومدم تا عاشق دیوونه باشم یا متنفر منزوی نمیدونم کدوم اما اینو میدونم قرار بود اغراق شده باشه همه چی اما نمیشه؛ نمیزارن نشد...
داشتم حساب میکردم دیدم عمر خوشی هام و حسای خوبم شده ۳ ساعت ینی نهایتا تا اتفاق بد بعدی که قراره روزمو شب کنه کلا ۳ ساعت وقته و اون ساعات برام شبیه خلاء حس میشه انگار رو زمین نیستم...
همیشه میگفتم خدا حتماا بهترشو برات سراغ داره صبر داشته باش اما من صبر شدم و زندگی نداشت
در جوابت باید بگویم
فکر نمیکنم مسئله فقط صبر باشد.
دریای زندگی
همانگونه که هست
به ما پاسخ میدهد؛
بیرحم،
سرد،
و پر از تلاطم.
گاهی آنقدر موجهایش بلند میشوند
که دیگر فرصت نمیکنی
به زیبایی افق نگاه کنی.
تمام تلاشت صرف این میشود
که کشتیات را روی آب نگه داری.
و حقیقت تلخ این است که
برای کمتر کسی مهم است
این کشتی چند بار شکسته،
چند بار آب گرفته،
و چند شب را در طوفان دوام آورده است.
بعضیها از دور مینشینند
و فقط منتظرند لحظهی غرق شدنش را ببینند؛
انگار سقوط دیگران
نوعی سرگرمی خاموش است.
بعضیها حتی پا را فراتر میگذارند؛
به کشتی هجوم میآورند،
تختههای شکستهاش را جدا میکنند
تا سوراخهای کشتی خودشان را بپوشانند.
و بعضی دیگر
توپهایشان را به سمتش نشانه میروند؛
فقط برای آنکه مطمئن شوند
هنوز باروتشان کار میکند.
بعد با غرور
به گلولههای آتشینی نگاه میکنند
که از دهانهی توپهایشان بیرون میآید،
بیآنکه لحظهای فکر کنند
آنسوی دود و آتش
کسی ایستاده که تمام داراییاش
همین کشتی نیمهجان بوده است.
اما در میان همهی این آدمها،
عدهای هم هستند
که دلشان میخواهد کمک کنند.
دستشان را دراز میکنند
و بعد مردد میشوند.
با خودشان میگویند:
«اگر این کشتی سراب باشد چه؟
اگر نزدیک شوم و فریب بخورم چه؟
من تازه کشتی خودم را تعمیر کردهام.
تازه از طوفان جان سالم به در بردهام.
زخمهایم تازه بسته شدهاند...»
و من
میان این همه صدا
ندایی را میشنوم که در گوشم زمزمه میکند:
«تو جنگیدن را یاد گرفتهای...
چرا یادش نمیدهی؟»
و من آرام پاسخ میدهم:
«چون بعضی درسها را
نمیشود تحمیل کرد.
او باید بخواهد.
او باید دستش را دراز کند.
او باید تصمیم بگیرد
که هنوز میخواهد بجنگد.»
و بعد
همچنان از دور نگاه میکنم.
نگاه میکنم
تا ببینم آیا او کمک میخواهد یا نه.
زیرا گاهی
بزرگترین مهربانی این نیست
که به سمت کشتی کسی پارو بزنی؛
بلکه این است که
چراغت را روشن نگه داری
تا اگر روزی خواست
راه رسیدن به ساحل را پیدا کند.
داشته باش اما من صبر شدم و زندگی نداشت