مینشینم و نگاهش میکنم.
چقدر به من نزدیک شده است.
آرام سرش را روی پاهایم میگذارد و با آن چشمهای درشتِ مشکی، شبیه دو تیلهی براق، به من خیره میشود. در نگاهش چیزی از شیطنتِ کودکانه مانده است؛ همان شیطنتی که سالها گمان میکردم زیر خاکسترِ زخمها دفن شده.
چقدر آرام شده...
اما آرامش او، نگرانیِ مرا کم نمیکند.
مدام از خودم میپرسم:
واقعاً آرام شده؟
واقعاً حالش خوب است؟
باید قوی باشم.
آنقدر قوی که دیگر هیچکس نتواند به او آسیب بزند.
آنقدر قوی که اگر روزی دوباره دنیا روی خوشش را از ما گرفت، بتوانم از او محافظت کنم.
دوباره نگاهم میکند.
انگار میخواهد بگوید:
«نگران نباش.»
و من در دل لبخند تلخی میزنم.
مگر میشود نگران نباشم، پسرکم؟
اگر دوباره نادیدهات بگیرم چه؟
اگر دوباره فراموشت کنم چه؟
اگر دوباره بگذارم زخمهایت در سکوت خونریزی کنند چه؟
گرمای دستهای کوچکش را روی دستانم احساس میکنم.
به راستی که او ققنوس است.
سوخته...
خاکستر شده...
و باز از میان ویرانههای خودش برخاسته است.
شاید دیر فهمیدم.
اما بالاخره فهمیدم که قرار نیست او را خاموش کنم.
قرار نیست نادیدهاش بگیرم.
باید اجازه بدهم زندگی کند.
و شاید از زندگی کردنِ او، من هم دوباره جان بگیرم.
پسرکم...
تنها اینجاست تا تو تنها نمانی.
تنها دشمن ما نیست.
فقط خستهترین نگهبانِ این قلب است.
تنها آرام جلو میآید.
نگاهش میان من و ققنوس میچرخد.
میگوید:
«چیزی شده؟»
میپرسم:
«تنها... تو خوبی؟»
لبخند کمرنگی میزند.
«آره.»
«پس چرا اینقدر نگران به نظر میرسی؟»
سکوت میکند.
به ققنوس نگاه می کند : «میترسی با من حرف بزنی؟»
سرش را تکان میدهد.
«نه.»
«تنهایی اذیتت میکند؟»
نگاهش را به دوردست میدوزد.
«نه...
ببین چه آرامشی دارد.
من فقط دارم یاد میگیرم چطور دوست داشته باشم.»
سرش را بلند میکند.
«اما تو ناراحتی...»
تنها لبخند میزند.
ققنوس آرام میگوید:
«دوست دارم با یکی حرف بزنی.»
تنها نگاهش میکند.
«عزیزم، من اینجا هستم.
هر وقت خواستی حرف بزنی، گوش میدهم.»
چند لحظه سکوت میانشان مینشیند.
ققنوس آهسته میگوید:
«نمیدانم...
شاید گاهی دوست دارم با کسی غیر از تو حرف بزنم.»
تنها لبخند میزند.
«الان ناراحت شدی؟»
تنها سرش را تکان میدهد.
«نه...
اما ما جز خودمان کسی را نداریم.
شاید دوستم نداشته باشی، اما من همیشه اینجا بودهام.
آدمهای آن بیرون...
شاید همه بد نباشند اما بعضیهایشان بلدند زخم بزنند.
اگر من را دوست نداری، اشکالی ندارد.
فقط با من کنار بیا.
همانطور که من سالها با تو کنار آمدم.
تو خیلی قویتری از چیزی هستی که فکر میکنی.»
ققنوس لحظهای سکوت میکند.
بعد میپرسد:
«اگر همین آدمی که الان هستی نبودی، دوست داشتی چه کسی باشی؟»
سؤالش در من میپیچد.
و اولین کلمهای که به ذهنم میرسد:
سکون.
اما ناگهان صدایی از اعماق وجودم بلند میشود.
بلندتر...
و بلندتر...
«نه...
من همین که هستم را دوست دارم.
برای این آدمی که هستم جنگیدهام.
زمین خوردهام.
اشتباه کردهام.
سوختهام.
اما برایش جنگیدهام.
و حالا دوستش دارم.»
ققنوس لبخندی می زند
« بگو ببینم...
تو چه هستی؟»
مدتی فکر میکنم.
بعد آرام میگویم:
«در من، منهای زیادی زندگی میکنند.
اما مهمتر از همه...
من یک انسانم.
آسیبپذیر...
گاهی باارزش و گاهی بیارزش در نگاه خودم.
سرشار از غرور و عشق.
و موجودی که مرگ میتواند او را بشکند.
من فقط یک انسانم.»
بعد به ققنوس نگاه میکنم.
«حالا تو بگو...
تو چه هستی؟»
ققنوس لبخند میزند.
همان لبخند کودکانه.
«من دوستداشتنیترین بخشِ تو هستم.
من همان کودک چهارسالهای هستم که فقط نمیخواست تنها بماند.
من همان کودک لجبازی هستم که هنوز هم باور دارد دنیا میتواند جای بهتری باشد.
من همان وحشیِ زخمیام...
وحشیای که اهلیها او را وحشی کردند.»
سکوت میکند.
چشمانش برق میزند.
«سالها فکر میکردم ناجیای خواهد آمد.
کسی که ما را از خودمان نجات بدهد.
اما اشتباه میکردم.
ناجی...
خودِ ما بودیم.
تو بودی.
من بودم.
ما بودیم.»
دستش را دراز میکند.
گرمایش را حس میکنم.
«آری...
من ققنوسم.
پسرک چهارسالهی تو.
و حالا...
کنار تو از تنهایی لذت میبرم.
بیا...
اینبار قصهی تنهاییمان را با هم بنویسیم.
نه آنگونه که دنیا میخواست...
آنگونه که شایستهی ماست.»