ویرگول
ورودثبت نام
Ravi
Raviراوی روایت نویسنده...
Ravi
Ravi
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

افسوس

در و دیوار فریاد می زنند... مرا جان تشویق به بی جان میکنند... بوی نبودن چهاردیواری را پر کرده... بیداری مرا مجبور به خواب می کند و خواب مرا وسوسه به دیداری در قیامت... مرا امید گرفتند... زیست مرا هدف چندان نبود و مرا هدف گرفتند... تو را لبخند به لب دوست داشتم و چشم مرا ز لبخند گرفتند...

نظر در دیگرانم و افسوس مرا نظر میکند. دیگران دستگیر یار و افسوس مرا دست، نظر میکند... عاجزانه درد در بدن دارم... خستگی مرا توان سر به دار بردن گرفته... راوی را گر گویند این داستان را در این صفحه پایان است،غمگین تر نمیشود، گله نمیکند... میخواند تا صفحه اخر بی راوی نماند... با خود میگویم داستان نویسنده بی نسب را همین بهتر که در این صفحه به پایان برند...

داستان، مراد دل راوی نیست... چون داستانِ مراد دل راوی نیست... زبان خسته است از خواندن، به لکنت افتاده و اغوش میخواهد تا بخوابد... اما راوی اغوش اخرین صفحه در طلب دارد... شاید این خطوط پایانی راوی را به اغوش یارش دهند، شاید راوی را به اغوش کشند...

جان از تن در طلب سفری دور است... به چشم دیدم که دیگر اقدام قصد همکاری ندارند... ایستاده میلرزند و در تکاپو به خیال نشستن می شوند... گویا راوی را کمی بیشتر طلب مکث میکنند: بایست تا شاید جفا کار پشیمان باز اید...
راوی گر در خواب شود، چشمانش بیدار است... میدانید، اخر جفاکار وقت نمیشناسد...

راوی-
پ.ن. احساس میکنم دیگه توان بیان کردن خودمو ندارم... شرمنده

اره میکشه... من و افسوس دست در دست... طرح از خودمه
اره میکشه... من و افسوس دست در دست... طرح از خودمه

داستانداستان کوتاهدردفلسفه
۲۳
۴
Ravi
Ravi
راوی روایت نویسنده...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید