چیزی برای نوشتن داشتم، ولیکن اکنون به خاطرش ندارم... مثل همیشه این ایده ها هستند که از خاطر می روند و خاطرات نه... درد ان است که در هوس زیست می کنم...لعنت به دنیا و مال و ثروت... تو را تاکنون دوست داشته اند...؟ تاکنون همنشین کنج اتاق بوده ای؟ تاکنون چشم به در و سر به اغوش خود برده ای؟
افکار به نحوی مرا حمله ور می شوند که افغان ها به روس ها... قلمم عاصی است از نوشتن...سرریز از بی کسی است جیب ان دزد که به کاروانم زد... کنج چهاردیواری دگر مرا پناه نیست... به هنگام سحر، حتی بالشت را گریان ز سنگینی بارَش میبینم...
بر تن برگه راوی که درد را نوشت؟ راوی را خواندن درد نیاموختند... به درد می رسد تا به درد می رسد... درد را اشتباه می خواند و در اصلاحش دوباره درد می کشد...
درد ان نیست که در جمع، دست در دست خودیم... درد ان است که راوی را دست، به دستت عاقد شدی و در عقد عهد شکستی... اکنون چشمان راوی را اشک خشک شده... لبانش را غم همراه شده... بغض جانش را بدخواه شده...
تشنه را به خود می گمارند تا تلف شود، او را بر لب دریا نمی گمارند تا خام شود... خشک لب دریا دیده را نمی گویند :«تشنه بودی، تشنه ماندی.» تشنه لبی که دریا بیند، تشنه جان است...
بله راوی خود را حکیم نیست. طبیب نیست... مرا من درد ندادم که از خود طلب کنم...
