عادت است که هرگاه نوشته ای، مخصوصا دلنوشته ای مارا نظر جلب کند، از روی تشویق یا اندرز، نظری در باب نوشته میدهیم. این بار ولی به لطف "ویرگول" نظر پست نشد و مرا حیف امد که نظر را به قلم بیان نکنم... در نتیجه قلم قصد نوشتن نامه ای در جواب نامه ایزابل کرد...
شاید این تنها به قاضی رفتن باشد، لیکن رنج کشیده طعم رنج را میفهمد... ایزا قصد ناراحت کردن کسی را ندارم، صرفا اخلاق را بیان میکنم، چراکه این فشار نیست که ادم را صیقل میدهد، اخلاق است...
دیوار شکستی و میگویی بین دو همسایه صمیمیتی نیست؟ وابسته کردی و از وابسته بودن در حراس شدی؟ عاشق کردی و بذر عشق دیگری در دل کاشتی؟ شاید خانه ات را دیوار استوار کنی، اما همسایه شاید قصد ان هم نکند. شاید از وابستگی در حراس بود و از ان بیشتر، دلی را شکستن. زارع را گر سم دهی، وعده کشت بیشتر دهی، باز او را سخت است مزرعه به اتش کشیدن...
میدانم تا اینجا دگر خواهان شنیدن من نیستی، لیکن اگر مرا نظر بخواهی، میگویم در فراری از انچه که کردی و قصد به قبول اشتباه نداری... تو شاید ندانی، اما من کمابیش میدانم که حال او چیست... عاشقی را گر ترک کنی از عشق برایش بغض میماند، از زندگی زیستن میماند و از نگاه کردن دیدن...
به یاد اخرین نوشته خود شدم:
تشنه را به خود می گمارند تا تلف شود، او را بر لب دریا نمی گمارند تا خام شود... خشک لب دریا دیده را نمی گویند :«تشنه بودی، تشنه ماندی.» تشنه لبی که دریا بیند، تشنه جان است...
اخر میدانی، با من هم چنین شد و گفتند تنها بودی، تنها ماندی... نه شاهی امده و نه شاهی رفته... مگر تاریخ فراموش میکند؟
به قول قاسمی، مهم بودن خوب است و خوب بودن مهم تر است. هنوز در تلاش بر فهم انم که چگونه ادمی دل میشکند تا خود سرخوش شود؟ دلی که خود کوزه گر ان بوده است...
در عجبم که این چنین در وصف انی و از او گریزان...
او را دوست نداشتی؟
